نون گدایی

پنج و شش سال داشتم و حدود ساعت ۳ بعد از ظهر دم کوچه پا به پا می کردم که آموم (عموم) بیاد و با هم بریم صحرا (مزرعه). آموم توی کارخانجات نساجی بارش کار می کرد که یکی از کارخانه های عظیم ریسندگی و بافندگی در اصفهان بود. کارگرها سه شیفت کار می کردند که شیفت صبح از ساعت ۶ صبح شروع و ساعت ۲ بعداز ظهر تمام می شد. یک ساعتی هم طول می کشید تا کارگرها از کارخانه به خونه برسند. آموم شب قبل گفته بود که زمین را شخم زده و برای صاف کردن کلوخ های باید روی آن «باز» (پنچه) بکشد و به من گفت فردا می آیی بریم صحرا «باز» بکشیم. منم که خیلی از این کار خوشم می آمد، با یه جیع و پرش تو هوا موافقت خودم را اعلام کردم. «باز» یک تخته چوب پهن نسبتا سنگین بود که زیر آن میخ های بزرگی شبیه چنگک کوبیده شده بود. وقتی کشاورزها با بیل و به صورت دستی زمین را شخم می زدند، کلوخ ها خیلی بزرگ بودند و برای کشت باید نرم می شدند. برای این کار، ابتدا کلوخ ها را آب می دادند و چند روز بعد از آب دادن آن تخته میخ دار روی زمین می کشیدند تا کلوخ ها کاملا نرم شوند و برای کشت مناسب گردند. برای این که تخته میخ دار (باز) به اندازه کافی سنگین شود که کلوخ ها به خوبی نرم شوند، یک نفر سبک وزن روی آن می نشست و باز توسط گاو یا الاغ روی کلوخ ها کشیده می شد. در زمین های کوچک صرف نمی کرد که از گاو یا الاغ استفاده کرد و معمولا یه بچه روی باز می نشست و یک بزرگسال باز را می کشید.

از دور که آموم را دیدم به سمت او دویدم و بغچه او را که ظرف نهارش را توش می گذاشت را گرفتم و به سمت خانه دویدم. آموم آمد تو خانه، دایزم (زن عمومم که در عین حال خاله ام بود و به او می گفتیم «دایزه») یه چای براش آورد و خورد. به من گفت برو بیل را بیار که بریم. مزرعه ما حدود ده کیلومتر تا منزل ما فاصله داشت و ما معمولا با چرخ (منظور دوچرخه است) آنجا می رفتیم. آموم بیل و باز را پشت چرخ (دوچرخه) بست و من را بغل کرد و انداخت روی میل جلو چرخ چون ترک عقب دوچرخه جا برای سوار شدن من نداشت. به سمت صحرا حرکت کردیم. جعده (جاده) خاکی بود و برای بچه لاغری در سن من، ده کیلومتر روی میله جلوی چرخ نشستن و روی سنگ و کلوخ های جعده حرکت کردن خیلی سخت بود. وقتی به صحرا رسیدیم کاملا پاهام خوابیه بود و مدتی طول کشید که به حالت عادی برگردد.

آمو «باز» را از پشت چرخ باز کرد و طنابش را انداخت دور کمرش و من هم طبق معمول پریدم روی باز و آمو بنا کرد باز را بکشد. هر چند این کار برای من خیلی هیجان انگیز و جالب بود چون من سواری می گرفتم، اما برای آموم خیلی سخت بود. بعد از یکساعت تمام بدن آموم پر از عرق شده بود و من هم کم و کم خسته شده بودم چون باید تلاش می کردم که از روی تخته نیفتم. مدتی کار را متوقف کردیم و زیر درخت توت مشغول استراحت شدیم. در همان هنگام مرد میان سالی را دیدم که از ده کنار برمی گشت و یک کیسه پشتش بود. از آمو پرسیدم که آن مرد را می شناسی. آمو گفت که آن گدا است که رفته توی ده کناری گدایی و حالا داره بر می گردد خانه. کیسه پشتش هم نون است که گدایی کرده است. آن روزها به خصوص در دهات مردم خیلی فقیر بودند و کسی به گدا پول نمی داد. مردم معمولا به گداها تکه ای نان می دادند. آنها هم نون ها را جمع می کردند و بعد آنها را به افراد ضعیف می فروختند یا اگر خریداری پیدا نمی شد آن را به کسانی که گاو داشتند، می فروختند. آموم به من نگاه کرد و با یه لحن جدی گفت می دانی اگر این نون ها را به گاو بدهی، دیگر گاو تو صحرا کار نمی کنه و زمین را شخم نمی زنه؟ جوابی براش نداشتم. در حالی که آمو دست هاش را بالا زد که وضو بگیرد، ادامه داد: «چون نون گدایی است». باز نفهمیدم که منظورش چیه.

هوا کم کم داشت تاریک می شد که آمو کار را متوقف کرد دوباره بیل و باز را پشت چرخ بست و منم پردیم روی میله جلوی چرخ و آمو بنا کرد به سمت خونه پا (پدال) بزند. توی راه آهسته آواز می خواند و با آرامش پا می زد. همانطور که روی میله به سمت چپ نشسته بودم و محکم فرمان چرخ را گرفته بودم، ازش پرسیدم آمو چرا نون گدایی باعث می شه که گاوها دیگه توی صحرا کار نکنند؟ آمو خندید و گفت آخه کسی که نون گدایی بخوره دیگه کار نمی کنه، دیگه فرقی بین آدم و گاو نداره؟

با این که سالها از آن حادثه گذشته ولی این حرف همیشه تو گوشم است. وقتی می دیدم که آموم بعد از ۸ ساعت کار در کارخانه با این سختی تمام بعد از ظهر را روی زمین کار می کنه، و نه تنها کار و تلاش را عیب نمی دانه بلکه تنبلی و بیکاری و گدایی را زشت می دانه، همیشه احساس می کنم کار بخشی از دنیای زیبای من شده است. هیچکس نمی تواند بدون تلاش و کار به هدف و مقصود خود برسد. هیچ کشوری نمی تواند بدون تلاش و کوشش پیشرفت کند و این حرف که «کار مالِ خره» یعنی بدبختی خود، خانواده و جامعه.

شیدا از آن شدم که نگارم چو ماه نور                            ابرو نمودو جلوه گری کرد و رو ببست

حافظ هر آن که عشق نورزید و وصل خواست                 احرام طوف کعبه دل بی وضو ببست

 

  1. سادات
    پاسخ دادن

    استاد عزیز سلام
    از مطلب زیباتون لذ ت بردم
    ممنون از صافی و صداقتتون

  2. آیه کاتبی
    پاسخ دادن

    سلام استاد
    مرسی از خاطره جالبتون هر چند من فقط چند ساعت افتخار شاگردی شما رو داشتم اما هنوز امید دارم قبل از رفتن از این شرکت فرصت درس پس دادن به شما رو داشته باشم…
    با آرزوی بهترین ها برای شما!

  3. اراداتمند ومفتخر به شاگردی شما اشرف زاده
    پاسخ دادن

    با سلام وتشکر از داستان شما ومن! که گویی یکی از خاطرات مرا نوشته اید وشاید هزاران نفر دیگر .
    من دوتا داستان زیبا از شاعر ی که زبان حال ما بود گذاشتم امید است که بپسندید.

    پروین اعتصامی » دیوان اشعار » مثنویات، تمثیلات و مقطعات

    به گربه گفت ز راه عتاب، شیر ژیان
    ندیده‌ام چو تو هیچ آفریده، سرگردان
    خیال پستی و دزدی، تو را برد همه روز
    بسوی مطبخ شه، یا به کلبهٔ دهقان
    گهی ز کاسهٔ بیچارگان، بری گیپا
    گهی ز سفرهٔ درماندگان، ربائی نان
    ز ترکتازی تو، مانده بیوه‌زن ناهار
    ز حیله‌سازی تو، گشته مطبخی نالان
    چرا زنی ره خلق، ای سیه دل، از پی هیچ
    چه پر کنی شکم، ای خودپرست، چون انبان
    برای خوردن کشک، از چه کوزه میشکنی
    قضا به پیرزن آنرا فروختست گران
    بزخم قلب فقیران، چه کس نهد مرهم
    وگر برند خسارت، چه کس دهد تاوان
    مکن سیاه، سر و گوش و دم ز تابه و دیگ
    سیاهی سر و گوش، از سیهدلیست نشان
    نه ماست مانده ز آزت بخانهٔ زارع
    نه شیر مانده ز جورت، بکاسهٔ چوپان
    گهت ز گوش چکانند خون و گاه از دم
    شبی ز سگ رسدت فتنه، روزی از دربان
    تو از چه، ملعبهٔ دست کودکان شده‌ای
    بچشم من نشود هیچکس ز بیم، عنان
    بیا به بیشه و آزاد زندگانی کن
    برای خوردن و خوش زیستن، مکش وجدان
    شکارگاه، بسی هست و صید خفته بسی
    بشرط آنکه کنی تیز، پنجه و دندان
    مرا فریب ندادست، هیچ شب گردون
    مرا زبون ننمودست، هیچ روز انسان
    مرا دلیری و کارآگهی، بزرگی داد
    به رای پیر، توانیم داشت بخت جوان
    زمانه‌ای نفکندست هیچگاه بدام
    نشانه‌ام ننمودست هیچ تیر و کمان
    چو راه بینی و رهرو، تو نیز پیشتر آی
    چو هست گوی سعادت، تو هم بزن چوگان
    شنید گربه نصیحت ز شیر و کرد سفر
    نمود در دل غاری تهی و تیره، مکان
    گهی چو شیر بغرید و بر زمین زد دم
    برای تجربه، گاهی بگوش داد تکان
    بخویش گفت، کنون کز نژاد شیرانم
    نه شهر، وادی و صحرا بود مرا شایان
    برون جهم ز کمینگاه وقت حمله، چنین
    فرو برم بتن خصم، چنگ تیز چنان
    نبود آگهیم پیش از این، که من چه کسم
    بوقت کار، توان کرد این خطا جبران
    چو شد ز رنگ شب، آن دشت هولناک سیاه
    نمود وحشت و اندیشه، گربه را ترسان
    تنش بلرزه فتاد از صدای گرگ و شغال
    دلش چو مرغ تپید، از خزیدن ثعبان
    گهی درخت در افتاد و گاه سنگ شکست
    ز تند باد حوادث، ز فتنهٔ طوفان
    ز بیم، چشم زحل خون ناب ریخت بخاک
    چو شاخ بلرزید زهرهٔ رخشان
    در تنور نهادند و شمع مطبخ مرد
    طلوع کرد مه و ماند در فلک حیران
    شبان چو خفت، برآمد ببام آغل گرگ
    چنین زنند ره خفتگان شب، دزدان
    گذشت قافله‌ای، کرد ناله‌ای جرسی
    بدست راهزنی، گشت رهروی عریان
    شغال پیر، بامید خوردن انگور
    بجست بر سر دیوار کوته بستان
    خزید گربهٔ دهقان به پشت خیک پنیر
    زدند تا که در انبار، موشکان جولان
    ز کنج مطبخ تاریک، خاست غوغائی
    مگر که روبهکی برد، مرغکی بریان
    پلنگ گرسنه آمد ز کوهسار بزیر
    بسوی غار شد اندر هوای طعمه، روان
    شنید گربهٔ مسکین صدای پا و ز بیم
    ز جای جست که بگریزد و شود پنهان
    ز فرط خوف، فراموش کرد گفتهٔ خویش
    که کار باید و نیرو، نه دعوی و عنوان
    نه ره شناخت، نه‌اش پای رفتن ماند
    نه چشم داشت فروغ و نه پنجه داشت توان
    نمود آرزوی شهر و در امید فرار
    دمی بروزنهٔ سقف غار شد نگران
    گذشت گربگی و روزگار شیری شد
    ولیک شیر شدن، گربه را نبود آسان
    بناگهان ز کمینگاه خویش، جست پلنگ
    به ران گربه فرو برد چنگ خون افشان
    بزیر پنجهٔ صیاد، صید نالان گفت
    بدین طریق بمیرند مردم نادان
    بشهر، گربه و در کوهسار شیر شدم
    خیال بیهده بین، باختم درین ره جان
    ز خودپرستی و آزم چنین شد آخر، کار
    بنای سست بریزد، چو سخت شد باران
    گرفتم آنکه بصورت بشیر میمانم
    ندارم آن دل و نیرو، همین بسم نقصان
    بلند شاخه، بدست بلند میوه دهد
    چرا که با نظر پست، برتری نتوان
    حدیث نور تجلی، بنزد شمع مگوی
    نه هر که داشت عصا، بود موسی عمران
    بدان خیال که قصری بنا کنی روزی
    به تیشه، کلبهٔ آباد خود مکن ویران
    چراغ فکر، دهد چشم عقل را پرتو
    طبیب عقل ، کند درد آز را درمان
    ببین ز دست چکار آیدت، همان میکن
    مباش همچو دهل، خودنما و هیچ میان
    بهل که کان هوی را نیافت کس گوهر
    مرو، که راه هوس را نیافت کس پایان
    چگونه رام کنی توسن حوادث را
    تو، خویش را نتوانی نگاهداشت عنان
    منه، گرت بصری هست، پای در آتش
    مزن، گرت خردی هست، مشت بر سندان

    واما شعر دوم

    پروین اعتصامی » دیوان اشعار » مثنویات، تمثیلات و مقطعات

    پیرمردی، مفلس و برگشته بخت
    روزگاری داشت ناهموار و سخت
    هم پسر، هم دخترش بیمار بود
    هم بلای فقر و هم تیمار بود
    این، دوا میخواستی، آن یک پزشک
    این، غذایش آه بودی، آن سرشک
    این، عسل میخواست، آن یک شوربا
    این، لحافش پاره بود، آن یک قبا
    روزها میرفت بر بازار و کوی
    نان طلب میکرد و میبرد آبروی
    دست بر هر خودپرستی میگشود
    تا پشیزی بر پشیزی میفزود
    هر امیری را، روان میشد ز پی
    تا مگر پیراهنی، بخشد به وی
    شب، بسوی خانه میمد زبون
    قالب از نیرو تهی، دل پر ز خون
    روز، سائل بود و شب بیمار دار
    روز از مردم، شب از خود شرمسار
    صبحگاهی رفت و از اهل کرم
    کس ندادش نه پشیز و نه درم
    از دری میرفت حیران بر دری
    رهنورد، اما نه پائی، نه سری
    ناشمرده، برزن و کوئی نماند
    دیگرش پای تکاپوئی نماند
    درهمی در دست و در دامن نداشت
    ساز و برگ خانه برگشتن نداشت
    رفت سوی آسیا هنگام شام
    گندمش بخشید دهقان یک دو جام
    زد گره در دامن آن گندم، فقیر
    شد روان و گفت کای حی قدیر
    گر تو پیش آری بفضل خویش دست
    برگشائی هر گره کایام بست
    چون کنم، یارب، در این فصل شتا
    من علیل و کودکانم ناشتا
    میخرید این گندم ار یک جای کس
    هم عسل زان میخریدم، هم عدس
    آن عدس، در شوربا میریختم
    وان عسل، با آب می‌آمیختم
    درد اگر باشد یکی، دارو یکی است
    جان فدای آنکه درد او یکی است
    بس گره بگشوده‌ای، از هر قبیل
    این گره را نیز بگشا، ای جلیل
    این دعا میکرد و می‌پیمود راه
    ناگه افتادش به پیش پا، نگاه
    دید گفتارش فساد انگیخته
    وان گره بگشوده، گندم ریخته
    بانگ بر زد، کای خدای دادگر
    چون تو دانائی، نمیداند مگر
    سالها نرد خدائی باختی
    این گره را زان گره نشناختی
    این چه کار است، ای خدای شهر و ده
    فرقها بود این گره را زان گره
    چون نمی‌بیند، چو تو بیننده‌ای
    کاین گره را برگشاید، بنده‌ای
    تا که بر دست تو دادم کار را
    ناشتا بگذاشتی بیمار را
    هر چه در غربال دیدی، بیختی
    هم عسل، هم شوربا را ریختی
    من ترا کی گفتم، ای یار عزیز
    کاین گره بگشای و گندم را بریز
    ابلهی کردم که گفتم، ای خدای
    گر توانی این گره را برگشای
    آن گره را چون نیارستی گشود
    این گره بگشودنت، دیگر چه بود
    من خداوندی ندیدم زین نمط
    یک گره بگشودی و آنهم غلط
    الغرض، برگشت مسکین دردناک
    تا مگر برچیند آن گندم ز خاک
    چون برای جستجو خم کرد سر
    دید افتاده یکی همیان زر
    سجده کرد و گفت کای رب ودود
    من چه دانستم ترا حکمت چه بود
    هر بلائی کز تو آید، رحمتی است
    هر که را فقری دهی، آن دولتی است
    تو بسی زاندیشه برتر بوده‌ای
    هر چه فرمان است، خود فرموده‌ای
    زان بتاریکی گذاری بنده را
    تا ببیند آن رخ تابنده را
    تیشه، زان بر هر رگ و بندم زنند
    تا که با لطف تو، پیوندم زنند
    گر کسی را از تو دردی شد نصیب
    هم، سرانجامش تو گردیدی طبیب
    هر که مسکین و پریشان تو بود
    خود نمیدانست و مهمان تو بود
    رزق زان معنی ندادندم خسان
    تا ترا دانم پناه بیکسان
    ناتوانی زان دهی بر تندرست
    تا بداند کآنچه دارد زان تست
    زان به درها بردی این درویش را
    تا که بشناسد خدای خویش را
    اندرین پستی، قضایم زان فکند
    تا تو را جویم، تو را خوانم بلند
    من به مردم داشتم روی نیاز
    گرچه روز و شب در حق بود باز
    من بسی دیدم خداوندان مال
    تو کریمی، ای خدای ذوالجلال
    بر در دونان، چو افتادم ز پای
    هم تو دستم را گرفتی، ای خدای
    گندمم را ریختی، تا زر دهی
    رشته‌ام بردی، تا که گوهر دهی
    در تو، پروین، نیست فکر و عقل و هوش
    ورنه دیگ حق نمی‌افتد ز جوش

    با تشکر خدا نگهدار

  4. خیرآبادی
    پاسخ دادن

    هنوز ندیدمتون ولی از این نوشته صمیمی بر میاد که همه تعاریف از خوبی‌هاتون کمتر از اون چیزیه که باید.

  5. کریمیان
    پاسخ دادن

    باسلام وعرض تشکر از استاد دراینجا به خاطر صمیمیتشان مخصوصا در لهجه ی خوش اهنگ اصفهانی.بنده به خاطر نزدیکی زادگاهم به استان اصفهان همیشه از اصطلاحات ولهجه ی شما مخصوصا حین تدریس لذت میبرم خدا حفظتان کند

  6. من درد
    پاسخ دادن

    خیلی مطلب خوب و صمیمی بود.
    من دو درس بیشتر با شما نداشتم و واقعن فکر نمیکردم که دکتر شیروی میتونه به این خوبی و خودمونی روزنوشت بنویسید.
    جای این نوشته ها بین اهالی دانشگاهی خیلی خالیه و امیدوارم که این کار رو به طور جدی ادامه بدید تا بین دیگر اساتید به خصوص حقوقی هم جا بیفته.

    سایه تون همیشه مستدام استاد

  7. صادق گایینی مطلق
    پاسخ دادن

    با سلام و احترام
    خیلی وب سایت شما عالی بود هم جالب و هم آموزنده , البته اگر زندگینامه خودتتان را هم بگذارید خیلی جالب تر خواهد شد .
    در کل یکی از بهترین اساتید که تو عمرم میشناسم شما هستید و از خدا میخواهم همیشه پیروز باشید و سایه سرتان بر سر خانواده محترمتان و جامعه علمی حقوق و همچنین پردیس قم باشد .ارادتمند

  8. کاشانی زاده
    پاسخ دادن

    با سلام حضور استاد گرامی
    خیلی ارزشمنده که اتفاقات و حرفهایی رو که به شما انگیزه داده در اختیار بقیه می ذارید. خیلی ممنون که حوصله کردید و متن رو به این زیبایی تنظیم و در اختیار ما گذاشتید. امیدوارم مطالب بیشتری از این قبیل رو تو سایتتون مطالعه کنیم. با تشکر

  9. محمد منصوری بروجنی
    پاسخ دادن

    سلام استاد، بعد مدت‌ها به سایتتون سر زدم، فک نمی‌کردم سایت اساسا سرپا باشه، چه برسه به این که روزنوشت هم داشته باشه. خیلی خوشحال شدم. همیشه قدردان کلاس‌های شما هستم، به خصوص مدنی ۳ جوهر حقوق رو دستم داد. پیروز باشید.

  10. علی
    پاسخ دادن

    استاد عزیز سلام بر شما

    کار جوهر ادمیست ولی . . . .
    نابرده رنج گنج میسر شود عزیز ……………
    …………

    در ضمن از تالیف کتاب حقوق تجارت بین الملل بسیار ممنونم جای چنین کتابی در رشته حقوق تجارت بین الملل خالی بود

  11. حامد رسولی
    پاسخ دادن

    استاد عزیزم سلام

    حق با آموست.
    باید تلاش کرد.

  12. قلی پور
    پاسخ دادن

    با سلام و احترام محضر استاد خوبـــــــــم :

    مطلبتون واقعا شیرین بود و البته تامل برانگیز…

    از این که این ترم میتونم از حضورتون بهره مند بشم واقعا خوشحالم

    به امید سربلندی روز افزون شما

  13. منتظری
    پاسخ دادن

    با عرض سلام و روز بخیر خدمت عزیز ترین استادم !
    شاید اگر همه مثل شما فکر و عمل می کردن وضعیت کشورمون خیلی بهتر از این می شد ولی حیف ….
    خوشحالم که خداوند شما رو در زندگی من قرار داد و به من این اندیشه رو داد که شما رو الگوی خودم قرار بدم !
    به امید روزی که ذره ای مانند شما فکر و عمل کنم !

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>