سی سال طی شد

شب سنگین شده بود و به کندی می‌گذشت. خواب به چشمانم راه نداشت. بیم بر وجودم مستولی شده بود و هول برم داشته بود. در خواب و بیداری تعویذی می‌جستم که فردا به خود آویزان کنم یا حرزی که به بازو ببندم یا طلسمی که در میان کاغذهایم پنهان نمایم یا وردی که بر زبانم جاری کنم یا مهرگیاهی که در آسیتیم بگذارم «پیاله بر کفنم بند تا سحرگه حشر ** به می ز دل ببرم هول روز رستاخیز».

پدرِ خدا بیامرز وقتی می‌دید با چه تنگدستی و چه طولانی تحصیل می‌کنم همواره می‌گفت که این چاه کی به آب می‌رسد و من به زبان حال می‌گفتم «بیفتد آنکه در این راه با شتاب رود». و فردا روزی بود که چاه به آب می‌رسید. فردا اول مهر ۱۳۷۰ بود و باید در کلاس حاضر می‌شدم. بیم و امید، خوف و رجا تمام وجودم را گرفته بود. بیمانک از آنچه پذیرفته بودم و امیدوار به شهدی که از آن بنوشم.

پسران یک طرف و دختران در طرف دیگر نامنظم نشسته بودند. قیافه‌ام را صدبار مرور کردند و دانشجویی که مغرم را اسکن می‌کرد و چشمانش فریاد می‌کشید که آنجا چیزی هست. آنچه از هول این روز مرا دیشب خواب به چشم نیامد، امروز به چشم آمد. دنبال دعایی می‌گشتم که بر زبان جاری کنم شاید زبانم باز شود، وردی را می‌جستم شاید آنان را سنگ کنم، فشار اول قبر را از نگاهشان می‌چشیدم. اگر خوب نگاهم می‌کردی لرزه دلم بر دستانم نشسته بود. اما پیشانیم صاف بود و چشمانم راهی برای برگشت نمی‌شناخت. لبخندی بر لب گرفتم و نگاهم را به آخر کلاس دوختم. قدمی به جلو گذاشتم و بسمل گفتم. سخن که بر قلبشان نشست، آرامش حاکم شد بر من و بر آنها. قلبی که در حال ایستادن بود دوباره به تپش افتاد اما اینبار امیدوارتر.

در آغاز، پذیرشم برایشان سخت آمد و استادی را در موی سپید می‌دیدند و درهم‌کشیدگی ابروان. محک‌ام می‌زدند تا آرام شوند و من یاریشان می‌کردم تا در قلبشان جای گیرم. همچون آب به نرمی در آنان نفوذ می‌کردم و صبر به یاریم می‌شتافت. «گویند سنگ لعل شود در مقام صبر ** آری شود ولیک به خون جگر شود».

سی سال از آن روز گذشت و من هنوز به دنبال افسونی هستم که افزون‌تر در دلشان جای ‌گیرم گویی بی‌پیرایه‌ترین محبتها از آن چشمه‌سار می‌جوشد. امروز نیز مثل دیروز با مهر برای آنها تدریس می‌کنم، کتاب می‌نویسم و دوستشان دارم. دیروز به آنان که رودررویم می‌نشستند مهر می‌ورزدیم و امروز سقف‌ها را بریده‌ام تا پرندگان آزاد در بند قرار گیرند که مَن عَلَّمَنی حَرفاً فَقَد صَیرَنی عَبداً. «گفتمِ این جام جهان بین به تو کی داد حکیم ** گفت آن روز که این گنبد مینا می کرد».

نظر دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *