<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>دکتر عبدالحسین شیرویدکتر عبدالحسین شیروی - </title>
	<atom:link href="http://dr.shiravi.com/feed" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://dr.shiravi.com</link>
	<description></description>
	<lastBuildDate>Fri, 18 May 2012 05:37:49 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.org/?v=</generator>
		<item>
		<title>پرسش و پاسخ</title>
		<link>http://dr.shiravi.com/archives/2341</link>
		<comments>http://dr.shiravi.com/archives/2341#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 17 May 2012 10:01:25 +0000</pubDate>
		<dc:creator>دکتر شیروی</dc:creator>
				<category><![CDATA[Uncategorized]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://dr.shiravi.com/?p=2341</guid>
		<description><![CDATA[از آنجا که ذیل مطالب گوناگون پرسشها و سوالاتی مطرح می شد که ارتباط مستقیمی با آن مطالب نداشت، این قسمت از سایت راه اندازی شده تا مراجعه کنندگان بتوانند پرسش های خود را مطرح نمایند و دیگران نیز در تکمیل پاسخ ها کمک نمایند.]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>از آنجا که ذیل مطالب گوناگون پرسشها و سوالاتی مطرح می شد که ارتباط مستقیمی با آن مطالب نداشت، این قسمت از سایت راه اندازی شده تا مراجعه کنندگان بتوانند پرسش های خود را مطرح نمایند و دیگران نیز در تکمیل پاسخ ها کمک نمایند.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://dr.shiravi.com/archives/2341/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>به بهانه چاپ سوم حقوق تجارت بین الملل</title>
		<link>http://dr.shiravi.com/archives/2325</link>
		<comments>http://dr.shiravi.com/archives/2325#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 20 Apr 2012 17:50:45 +0000</pubDate>
		<dc:creator>دکتر شیروی</dc:creator>
				<category><![CDATA[وب نوشتها]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://dr.shiravi.com/?p=2325</guid>
		<description><![CDATA[هنگامی که دانشجوی فوق لیسانس بودم، همواره به دوره دکتری فکر می‌کردم که چگونه می شود در دکتری قبول شد و چه باید کرد. از همان ابتدا علاقه خاصی به حقوق تجارت بین الملل داشتم و آرزو می کردم ای کاش می توانستم در این رشته ادامه تحصیل بدهم، لیکن چنین رشته ای در ایران [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p dir="RTL">هنگامی که دانشجوی فوق لیسانس بودم، همواره به دوره دکتری فکر می‌کردم که چگونه می شود در دکتری قبول شد و چه باید کرد. از همان ابتدا علاقه خاصی به حقوق تجارت بین الملل داشتم و آرزو می کردم ای کاش می توانستم در این رشته ادامه تحصیل بدهم، لیکن چنین رشته ای در ایران نبود. ادامه تحصیل در خارج هم حقیقا برایم خیلی دور دست و دست نیافتنی می نمود. یکی از روزهایی که با یکی از دوستان <span style="font-family: Times New Roman;">–</span> که هم اکنون از اساتید دانشگاه است- سوار اتوبوس از تهران به سمت قم حرکت می کردیم، بحث دکتری پیش آمد. معلوم شد که من خیلی عقب هستم و اطلاع زیادی در مورد تحصیل در خارج ندارم. دوستم خیلی نگران و مضطرب بود و من با آرامی به او گفتم که بلاخره یه جایی دکتری می گیریم، زیاد نگران نباش و به شوخی گفتم اگر ما دکتری نگیرم پس کی می تواند بگیرد!</p>
<p dir="RTL">بلاخره تقدیر چنین حکم کرد که برای ادامه تحصیل در رشته مورد علاقه ام یعنی تجارت بین الملل رهسپار استرالیا شوم. در اوایل ورود، استادم از «گات» <a title="" href="http://dr.shiravi.com/wp-includes/js/tinymce/plugins/paste/pasteword.htm?ver=345-20111127#_ftn1">[۱]</a>  صحبت کرد و گفت که می توانی موضوع رساله خود را در رابطه با آن اخذ کنی. گات؟ اولین بار بود که این کلمه را می شنیدم ولی طوری جلوه دادم که انگار با آن آشنایی کامل دارم. به یکی از همکلاسی های استرالیایی دوره دکتری که در ضمن نقش معلم زبان تخصصی را نیز برایم داشت، به نام <a href="http://sydney.edu.au/law/about/staff/BrettWilliams/">برت ویلیام </a>مراجعه کردم و قدری از گات سؤال کردم. متوجه شدم که گات یک سازمان تجاری بین المللی بسیار مهمی است. بدون اینکه به روی خودم بیارم از او خواستم که یک کتاب خوب در مورد حقوق تجارت بین‌الملل به من معرفی کند که او کتاب تجارت صادرات اشمیتوف (یا همان حقوق تجارت بین الملل اشمیتوف)<a title="" href="http://dr.shiravi.com/wp-includes/js/tinymce/plugins/paste/pasteword.htm?ver=345-20111127#_ftn1">[۲]</a> را به من معرفی کرد. کتاب را از کتابخانه امانت گرفتم و مشغول مطالعه شدم. از بس کتاب به انگلیسی روانی نوشته شده بود و مطالب آن برایم جذاب بود که حدود ده روز تمامش کردم. این اولین بار بود که به معنای واقعی طعم زیبایی مباحث حقوق تجارت بین‌الملل را می چشیدم.</p>
<p dir="RTL">از آن موقع همیشه آرزویم این بود که کتابی به همان روانی به زبان فارسی برای دانشجویان بنویسم تا آن ها نیز از زیبایی های این رشته بهرمند شوند. از آنجا که فکر نوشتن کتاب تجارت حقوق بین‌الملل مدام مد نظرم بود در طول سالهای تحصیل منابع زیادی را گردآوری و با زحمت فراوان به ایران منتقل کردم. اما دل غافل که این رشته مدام در حال تغییر بود و تجربه عملی نیز در آن نقش زیادی داشت. سالها در این رشته مطالعه و تحقیق کردم، تدریس نمودم و در عمل آن را تجربه کردم تا توانستم چکیده آنها را به صورت کتابی در اختیار عموم قراردهم.</p>
<p dir="RTL"><a href="http://samt.ac.ir/ASP09/newsdetail.asp?df=505">حدود یکسال </a>پیش بود که خبر چاپ کتاب توسط <a href="http://namak.farsnews.com/newstext.aspx?nn=9001240716">خبرگزاری های متعددی مخابره شد</a>. دانشجویانم کمک زیادی در معرفی کتاب به خصوص در محیط اینترنتی داشتند در طول یکسال گذشته بسیاری از اساتید دانشگاه کتاب مزبور را به دانشجویان خود معرفی نمودند در حالی که حتی نتوانستم نسخه ای از آن را در اختیار آنها قرار دهم و مطلع شدم که برخی از آن اساتید محترم برای تهیه کتاب به زحمت افتاده‌ اند. تعداد کثیری از دانشجویان و علاقه مندان به این رشته خرسندی خود را در مورد چاپ این کتاب به طرق گوناگون بیان کردند که از جمله آنها <a href="http://dr.shiravi.com/archives/105">یادداشت هایی است که در این سایت </a>گذاشته اند. این حمایت ها باعث شده که در طول حدود یکسال <a href="http://samt.ac.ir/asp09/bookdetail.asp?IdBook=1397">کتاب حقوق تجارت بین الملل به  چاپ سوم </a>رسید.</p>
<p dir="RTL">هدف از نوشتن کتاب حقوق تجارت بین الملل در دسترس قراردادن کتابی بود که بتواند تا حدی نیاز به رو تزاید دانشجویان و سایر علاقمندان ایرانی را به مباحث حقوق تجارت بین الملل پاسخگو باشد. استقبال خوب از این کتاب نشان داد که حقوقدانان جوان و سایر جوانان این کشور در رشته های مدیریت، حسابداری، اقتصاد و سایر رشته های مرتبط به شدت به مباحث تجارت بین الملل و نظم حقوقی حاکم بر آن علاقمند هستند.</p>
<p dir="RTL">چاپ این کتاب باعث شد که بتوانم با اساتید، وکلا، قضات، دانشجویان و سایر علاقه مندان به رشته حقوق تجارت بین الملل مرتبط شوم و بیش از پیش به نیاز جوانان این کشور به مباحث نو و جدید آگاهی پیدا کنم. این ارتباط معنوی باعث دلگرمی شده که بتوانم باز کتابهای جدیدی در موضوعات حقوقی مورد نیاز نسل جوان بنویسم. در کنار انتشار افکارم، یکی از آرزوهایم آموزش عملی جوانانی است که در این رشته علاقه مند و مستعد هستند. نمی دانم شاید کسانی بتوانند کمک کنند که چگونه می توان به این هدف نایل شد.</p>
<p dir="RTL">حقوق تجارت بین الملل چه ویژگی دارد که مورد علاقه است. طبیعتا کار با وکلا و حقوقدانان بین المللی از دیگر کشورها خود فی نفسه جذاب است. آنها از کشورهای دیگر آمده و بنابراین دارای تجربه، منش، روش و رفتارهای متفاوتی بوده که گفتگو و مذاکراه با آنها بسیار سودمند و جالب است. تجارت بین الملل همچنین به افراد فرصت می دهد که از کشورهای دیگر دیدن کنند، از شرکت های دیگر بازدید نمایند و با مدیران و تیم های مذاکره کننده خارجی آشنا شوند.</p>
<p dir="RTL">در حقوق تجارت بین الملل فاصله بین نظر و عمل کاهش پیدا می کند و افراد احساس می کنند که مطالبی که یاد می گیرند در عمل کاربرد دارند و صرفا یک سری مسایل نظری و تئوری نیست که معلوم نیست در عمل چه استفاده ای دارند. مباحث حقوق تجارت بین الملل ساده هستند؛ از نظریه پردازی های خسته کننده و ناشی از قوه خیال در آن خبری نیست و افراد راحت می توانند با آن رابطه برقرار کنند.</p>
<p dir="RTL">و بلاخره حقوق تجارت بین الملل باعث خواهد شد که افراد بتواند شغل مناسب تری با درآمد مناسب تری پیدا کنند. هر چه روابط اقتصادی یک کشور با کشورهای دیگر گسترش پیدا کند، به خصوص در زمینه انجام سرمایه گذاری های مشترک و همکاری های اقتصادی و فنی مشترک، نیاز به حقوقدانان آشنا به تجارت بین الملل افزایش پیدا می کند. گسترش این رشته در ایران مرهون گسترش روابط اقتصادی با خارج از کشور خواهد بود. با توسعه روابط تجاری بین المللی، اهمیت این رشته و فارغ التحصیلان آن بیشتر مشخص خواهد شد.</p>
<p dir="RTL">موفقت در این رشته به خصوص در ایران مستلزم تسلط بر زبان انگلیسی است. در کلیه ادارات و سازمان ها مکاتبات و مذاکرات و قراردادهای بین المللی به زبان انگلیسی است و بدون تسلط بر آن امکان موفقیت در آن بعید است. مکالمه و زبان نوشتاری از اهمیت بسیار زیادی برخوردار است. تحصیل در یکی از دانشگاه های معتبر دنیا به خصوص کشورهای انگلیسی زبان خیلی می تواند در گسترش زبان و آشنایی با اصول و ضوابط قراردادهای بین المللی مؤثر باشد.<a title="" href="http://dr.shiravi.com/wp-includes/js/tinymce/plugins/paste/pasteword.htm?ver=345-20111127#_ftn2">[۳]</a></p>
<p dir="RTL">این رشته تنها در دانشگاه قابل یادگیری نیست و نیاز به تجربه به خصوص در مورد تنظیم و مذاکرات قراردادها دارد. ورود به عرضه تجارت بین الملل طبیعتا نیاز به تجربه و تخصص کافی دارد که همه جا در دسترس نیست و البته ارزان نیز نیست. ثانیا، جلب نظر شرکتها و موسسات برای ارجاع کارهای بین المللی خود به افراد تازه فارغ التحصیل شده نیز به اعتماد سازی و گذشت زمان نیاز دارد. باید از فرصتها استفاده کرد و اولا به زبان انگلیسی و به خصوص زبان نوشتاری تسلط پیدا کرد، ثانیا تجارت عملی در این راه کسب کرد. به قول حافظ شیراز:</p>
<p dir="RTL" align="center">عاقبت، دست بدان سرو بلندش برسد               هر که را در طلبت همت او قاصر نیست</p>
<p dir="RTL" align="center">********</p>
<p style="text-align: center;">ذره را تا نبود همت عالی حافظ                  طالب چشمه خورشید درخشان نشود</p>
<div><br clear="all" /></p>
<hr align="left" size="1" width="33%" />
<div>
<p><a title="" href="http://dr.shiravi.com/wp-includes/js/tinymce/plugins/paste/pasteword.htm?ver=345-20111127#_ftnref2">[۱]</a> &#8211; منظور موافقتنامه عمومی تعرفه و تجارت  است General <em>Agreement</em> on Tariffs and Trade (<wbr><em>GATT</em></wbr></p>
<p><a title="" href="http://dr.shiravi.com/wp-includes/js/tinymce/plugins/paste/pasteword.htm?ver=345-20111127#_ftnref1">[2]</a>-<span style="font-family: Times New Roman;">Schmitthoff’s Export Trade: The Law and Practice of International Trade, Sweet &amp; Maxwell.</span></p>
</div>
<div>
<p dir="RTL"><a title="" href="http://dr.shiravi.com/wp-includes/js/tinymce/plugins/paste/pasteword.htm?ver=345-20111127#_ftnref2">[3]</a><span style="font-size: small;"><span style="font-family: Times New Roman;"> &#8211; </span></span>مباحث حقوق تجارت بین الملل در دانشگاه های متفاوت تحت عنوانهای گوناگونی ارائه می کنند که ممکن است قدری برنامه های آنها با هم متفاوت باشد ولی در اساس خیلی مشابه هستند. این عناوین عبارتند از: <span style="font-family: Times New Roman;">international trade law; international commercial law; international business law; international economic law; law of global trade; international transactions</span>.</p>
<p dir="RTL"><span style="font-family: Times New Roman; font-size: x-small;"> </span></p>
</div>
</div>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://dr.shiravi.com/archives/2325/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>5</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>گالری عکس</title>
		<link>http://dr.shiravi.com/archives/2114</link>
		<comments>http://dr.shiravi.com/archives/2114#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 19 Feb 2012 19:14:54 +0000</pubDate>
		<dc:creator>دکتر شیروی</dc:creator>
				<category><![CDATA[Uncategorized]]></category>
		<category><![CDATA[گالری]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://dr.shiravi.com/?p=2114</guid>
		<description><![CDATA[]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[
<div class="ngg-galleryoverview" id="ngg-gallery-2-2114">


	
	<!-- Thumbnails -->
		
	<div id="ngg-image-10" class="ngg-gallery-thumbnail-box"  >
		<div class="ngg-gallery-thumbnail" >
			<a href="http://dr.shiravi.com/wp-content/gallery/aks01/aks0003_0.jpg" title=" " rel="lightbox-set_2" >
								<img title="aks003" alt="aks003" src="http://dr.shiravi.com/wp-content/gallery/aks01/thumbs/thumbs_aks0003_0.jpg" width="175" height="175" />
							</a>
		</div>
	</div>
	
		
 		
	<div id="ngg-image-11" class="ngg-gallery-thumbnail-box"  >
		<div class="ngg-gallery-thumbnail" >
			<a href="http://dr.shiravi.com/wp-content/gallery/aks01/aks003.jpg" title=" " rel="lightbox-set_2" >
								<img title="aks005" alt="aks005" src="http://dr.shiravi.com/wp-content/gallery/aks01/thumbs/thumbs_aks003.jpg" width="175" height="175" />
							</a>
		</div>
	</div>
	
		
 		
	<div id="ngg-image-15" class="ngg-gallery-thumbnail-box"  >
		<div class="ngg-gallery-thumbnail" >
			<a href="http://dr.shiravi.com/wp-content/gallery/aks01/aks006.jpg" title=" " rel="lightbox-set_2" >
								<img title="aks006" alt="aks006" src="http://dr.shiravi.com/wp-content/gallery/aks01/thumbs/thumbs_aks006.jpg" width="175" height="175" />
							</a>
		</div>
	</div>
	
		
 		
	<div id="ngg-image-14" class="ngg-gallery-thumbnail-box"  >
		<div class="ngg-gallery-thumbnail" >
			<a href="http://dr.shiravi.com/wp-content/gallery/aks01/aks004.jpg" title=" " rel="lightbox-set_2" >
								<img title="aks004" alt="aks004" src="http://dr.shiravi.com/wp-content/gallery/aks01/thumbs/thumbs_aks004.jpg" width="175" height="175" />
							</a>
		</div>
	</div>
	
		
 		
	<div id="ngg-image-17" class="ngg-gallery-thumbnail-box"  >
		<div class="ngg-gallery-thumbnail" >
			<a href="http://dr.shiravi.com/wp-content/gallery/aks01/aks007_0.jpg" title=" " rel="lightbox-set_2" >
								<img title="aks007_0" alt="aks007_0" src="http://dr.shiravi.com/wp-content/gallery/aks01/thumbs/thumbs_aks007_0.jpg" width="175" height="175" />
							</a>
		</div>
	</div>
	
		
 		
	<div id="ngg-image-18" class="ngg-gallery-thumbnail-box"  >
		<div class="ngg-gallery-thumbnail" >
			<a href="http://dr.shiravi.com/wp-content/gallery/aks01/aks008.jpg" title=" " rel="lightbox-set_2" >
								<img title="aks008" alt="aks008" src="http://dr.shiravi.com/wp-content/gallery/aks01/thumbs/thumbs_aks008.jpg" width="175" height="175" />
							</a>
		</div>
	</div>
	
		
 	 	
	<!-- Pagination -->
 	<div class='ngg-clear'></div>
 	
</div>


]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://dr.shiravi.com/archives/2114/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>تصدیق شش</title>
		<link>http://dr.shiravi.com/archives/2106</link>
		<comments>http://dr.shiravi.com/archives/2106#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 16 Feb 2012 11:02:37 +0000</pubDate>
		<dc:creator>دکتر شیروی</dc:creator>
				<category><![CDATA[وب نوشتها]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://dr.shiravi.com/?p=2106</guid>
		<description><![CDATA[وقتی دبستان را تمام کردم و رفتم مدرسه که تصدیق شش را بگیرم، ناظم مدرسه گوشم را گرفت و گفت: «شیروی نکند که درس ات را ول کنی، ها». آخه آن روزها خیلی از بچه ها به دلیل مشکلات زندگی مجبور بودند درس را رها کنند و بروند جایی مشغول کار بشوند که بتواند کمک [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p dir="rtl">وقتی دبستان را تمام کردم و رفتم مدرسه که تصدیق شش را بگیرم، ناظم مدرسه گوشم را گرفت و گفت: «شیروی نکند که درس ات را ول کنی، ها». آخه آن روزها خیلی از بچه ها به دلیل مشکلات زندگی مجبور بودند درس را رها کنند و بروند جایی مشغول کار بشوند که بتواند کمک خرج خانواده باشند و یا حداقل باری برای خانواده های خود نباشند. در سال ۱۳۵۰، هزینه ثبت نام سالیانه در دوره متوسطه (دبیرستان) صد تومان بود که خیلی از خانواده‌ ها نمی توانستند این مقدار پول را یکجا جور کنند.   </p>
<p dir="rtl">بابام &#8211; خدا بیامرز- هر سال در اواخر مهرماه یک کاروان راه می انداخت و می رفتند مشهد. او از زوار فقط هزینه بلیط و مسافرخانه را به قدری که پرداخته بود، می گرفت و هیچی رو ش نمی کشید. در مهرماه کارهای کشاورزی سبک بود و خیلی ها می توانستند مسافرت کنند. در عین حال مشهد هم خلوت تر و هوا نیز معتدل بود و هزینه ها هم کمتر. اما از همه بالاتر، بچه ها بخاطر مدرسه نمی توانستند بهانه گرفته و همراه پدر و مادرها راهی مشهد بشوند. آخه یه مشکل این بود، که آن روزها کسی برای بچه ها صندلی نمی گرفت و آنها وسط اتوبوس ولو می شدند و اگر تعداد آنها زیاد می شد، جا به اندازه کافی برایشان نبود و کلی مشکل ایجاد می شد. از بزرگترها شنیده بودم که یک دفعه -گلاب به روتون- یه بچه اسهال می گیرد و آنها مجبور می شوند تکه تکه بایستند و این خودش باعث شده بود که چند ساعت دیرتر برسند. </p>
<p dir="rtl">آن روزها کسانی که به مشهد می رفتند، در برگشت عزت و احترام ز یادی داشتند و همه به دیدن آنها می رفتند و آنها تا مدتی از مشهد تعریف می کردند: از خلوتی حرم که توانسته بودند راحت دستشون را به حرم برساند، تا این که زیر چل چراغ شب جمعه را تا صبح سر کرده بودند، از چیزها که خورده بودند و کسانی که دیده بودند و کلی اتفافات و ماجراها که راست یا دروغ، نگو و نپرس که برای ما بچه ها هر کدامش بس بود که صد لعنت و نفرین را نثار کسانی کنیم که مدرسه را درست کردند و تازه آن را توی مهر ماه گذاشتند که ما بچه ها نتوانیم برویم مشهد. هر زمان که بزرگترها به مشهد می رفتند، اشک توی چشم ما بچه ها حلقه می زد و تا مدتی حوصله درس خواندن را نداشتیم و روز شماری می کردیم که بلاخره کی مدرسه (دبستان) تمام بشود و همراه بزرگسالان به مشهد برویم.</p>
<p dir="rtl">داشتیم به مهرماه نزدیک می شدیم و مثل همیشه توی خونه ما همه بحث ها در مورد مشهد و کاروان و ثبت نام در آن بود. یکی امروز ثبت نام می کرد و فردا پشیمان می شد و التماس می کرد که پول پیش اش را پس بگیرد؛ یکی می آمد و به جاجی – منظور بابا خدا بیامرز- می گفت که زنم ثبت نام کرده ولی من راضی نیستم اما می خواهم بدون این که بفهمد من گفته ام، او را نبری؛ یکی اصرار داشت مادر مریضش را در کاروان ثبت نام کند و حاجی قبولش نمی کرد و می گفت که این پیرزن دست و پا گیره و نمی تونه راه بیاد؛ یکی با چند تا بچه می خواست بیاد مشهد و حاجی با او کلنجار می رفت که تو نمی توانی بیایی و او اصرار داشت که بیاید؛ یکی پول کافی نداشت و به طور نسیه می خواست در کاروان ثبت نام کند؛ و کلی از این بحثها که تا لحظه حرکت کاروان ادامه داشت. یکی از این بحث ها که هر گز تمام بشو نبود، صندلی زوار در اتوبوس بود. صندلی های آخر اتوبوس و روی تایر همیشه محل شکایت و گلایه بود. همه می خواستند وسط ماشین بنشینند. البته ته ماشین هم صندلی یک دست بود و حاجی همیشه یکی را هم اضافی آنجا می چلوند و بجاش از آنها کرایه کمتری می گرفت.      </p>
<p dir="rtl">توی این همه بحث و گفتگو، تنها چیزی که اهمیت نداشت و گم بود، ثبت نام من در دوره متوسطه بود و تصدیق ششم که حالا داشت توی تاقچه بلند خاک می خورد و کسی به آن توجهی نداشت. ننه چند بار موضوع مدرسه را با بابا در میان گذاشت و شنیدم بابا گفت که دیگه مدرسه براش بسه و باید بیاد در دکان. این تقاضا خیلی طبیعی بود چون کسبه اصلا دوست ندارند که در دکان هایشان را ببندند و به مشهد یا به جای دیگری مسافرت کنند. اگر ما بچه ها می توانستیم مغازه را اداره کنیم، بابا می توانست هر سال با خیال راحت مشهد برود، خیلی عالی می شد. در ضمن، برای ثبت نام در مدرسه شش قطعه عکس شش در چهار لازم بود که خودش ارزان نبود، خرید کتاب و دفتر و قلم هم خرج داشت، تازه باید صد تومان نیز یکجا جیرنگی برای ثبت نام به مدرسه پرداخت می شد.</p>
<p dir="rtl">یه بعد از ظهر که دیگه نزدیک مهر ماه شده بودیم و هنوز تکلیف دبیرستان من معلوم نشده بود، پدر با من صحبت کرد و گفت: «دوست داری بروی مدرسه یا بیایی مشهد؟» من هم که از خدا می خواستم که بلاخره برم مشهد، با خوشحالی تمام جیع کشیدم: «مشهد!» بابا که انگار منتظر همین پاسخ بود، گفت: «خب امسال دیگر تو مرد شدی و می توانی با کاروان بیایی مشهد». از فرط خوشحالی زدم بیرون خونه و رفتم خونه باباجون (پدر مادر) خدا بیامرزم که خیلی هم از خونه ما فاصله نداشت و خبر را به باباجون رساندم.</p>
<p dir="rtl">شب که شد باباجون آمد خونه ما. سر موضوع دبیرستان من بحث را با بابا شروع کرد. باباجون به بابا گفت که بگذار عبدالحسین برود مدرسه و بابا مخالفت کرد. یه دفعه باباجون صدایش را بلند کرد و با داد گفت: «من صد تومانش را می دهم، بگذار بچه برد مدرسه.» بابا از این حرف یکه خورد و با عصبانیت گفت: «آمو (عنوانی که بابا برای باباجون استفاده می کرد) بحث پول نیس. آخه درس به چه دردش می خوره؟ چه کسی باید دکان را اداره کند. بلاخره کی این بچه ها می خواهند روی پای خودشون بایستند، مگر پسر زهتابها نبود که بعد از سه سال مدرسه را رها کرد، اگه در یه دکان وایساده بود، حالا خودش یک اوسا کار شده بود.» از ترس خودم را زیر لحاف مخفی کردم. اولین بار بود که بزرگترها در مورد من با هم دعوا می کردند. بحث ها تا دیر وقت ادامه پیدا کرد و من زیر لحاف خوابم برد و آخرش نفهمیدم چی شد.</p>
<p dir="rtl">روز بعد آمو هم کلی با بابا سر مدرسه من بحث کرد. شنیدم که آمو به بابا می گفت: «دادش دیگه دنیا عوض شده باید بچه ها بروند و درس بخوانند.» بابا هم در جواب گفت: «همینقدر که تصدیقش را گرفته بسه، مگر من و تو رفتیم مدرسه. تا همینجاش هم خیلی زیاده.» آمو ادامه داد: «دادش به هر حال باید بگذاری برود مدرسه، آخه در دکان هم شد کار! خودت شب و روز خودت را می کشی، ته شب هم یک ات گروه دو ات است». بابا هم در جواب گفت که «این بچه ها دارند یکی یکی بزرگ می شوند، خرج درس و مدرسه اشان خیلی زیاده، در مغازه هم دست تنها هستم. مردم می گویند که فلانی پسر داره، آخه بیرونمون مردم را می کشه و تومون خودمون را». </p>
<p dir="rtl">عصر روز بعد یک از دوستان بابا که به من خیلی علاقه داشت و همیشه من را داماد خودش صدا می کرد، آمد در مغازه و از موضوع ترک تحصیل من و رفتن به مشهد مطلع شد. کلی با بابا در مورد این موضوع بحث کرد. بلاخره، آخرش تاب نیاورد و به بابا گفت: «من صد تومانش را می دهم.» بابا با شنیدن این حرف از کوره در رفت و با عصبانیت گفت: «برو مرد حسابی، خدا روزیت را یه جای دیگر برساند، این چه حرفیه، مگر من گیر صد تومان ام، من برای خودش می گم.» با اوقات تلخی و بدون خداحافظی، دوست بابا پرید روی چرخ و از در دکان دور شد. بابا هم زیر لب می گفت: «لعنت بر شیطان».   </p>
<p dir="rtl">برای چند روز مباحث کاروان مشهد و موضوع مدرسه من با هم مخلوط شده بود و انگار همه اعصاب نداشتند. با کوچکترین مسئله همه عصبانی می شدند و من خودم را سرزنش می کردم که مدرسه من چه اهمیتی دارد که همه با هم سر این موضوع با هم دعوا کنند و کار به قهر و آشتی بکشد. بلاخره بعد از چند روز، صبح که از خواب بیدار شدم، بابا صدام کرد و گفت از امروز دیگر باید بروی در دکان و با لحنی پدرانه ادامه داد: «بچه! درس به دردت نمی خوره، برو در دکان، حداقل یه چیزی یاد بگیری که بتوانی فردا نونت را در بیاری، بجاش امسال می برمت مشهد.» اسم مشهد که آمد فهمیدم که بلاخره مدرسه نمی روم. شاید مشکل اصلی همان صد تومان ثبت نام بود، شاید هم مشکلات دیگر. هر چند بابا به شدت از پیشنهاد دادن صد تومان بقیه ناراحت می شد، ولی نه وضع مالی باباجون و نه دوستش آن طور نبود که آنها بتوانند صد تومان را پرداخت کنند. آنها می خواستند به بابا بگویند که صد تومان را جور کن و بده برود ثبت نام کند.</p>
<p dir="rtl">هر چند ته دل خوشحال بودم که مورد توجه هستم و همه از مدرسه من حرف می زدند، اما نمی دانستم که به چه دلیل آنها اینقدر اصرار داشتند که من به مدرسه بروم. یادم نمی آید کسی گفته باشد که عبدالحسین چون با استعداده باید به مدرسه برود. آیا واقعا با استعداد بودم که آن همه اصرار داشتند که من به مدرسه بروم؟ هنوز نتوانسته ام جواب این سؤال را پیدا کنم.        </p>
<p dir="rtl">روز اول مهر در دکان نشسته بودم و بچه ها را که به مدرسه می رفتند تماشا می کردم. ته دل از نرفتن به مدرسه خوشحال نبودم، هر چند که دوست داشتم به بچه های محله فخر فروشی کنم که دارم می روم مشهد و وقتی بر می گردم همه از من استقبال می کنند و از آنجا تعریف ها خواهم کرد و دل بقیه را آب خواهم کرد. تازه اکثر همکلاسی هایم نیز بدون این که بخواهند به مشهد بروند، مدرسه نمی رفتند. پس وضعیت من از بقیه بهتر بود. این افکار باعث تسلی خاطرم می شد و غم دوری از مدرسه را برام کم تر می کرد.</p>
<p dir="rtl">تنها یکی از هم کلاسی های دوره دبستان را می شناختم که به دبیرستان می رفت و بقیه ترک تحصیل کرده بودند و هر کدام دنبال یه کاری بودند. بعضی ها هم کاری نداشتند، پول دبیرستان را نداشتند که بدهند. توی محله ما یکی دو تا بودند که دبیرستانی بودند و همه اش از سختی درس های دبیرستان می گفتند که به راحتی کسی نمی تونه دیپلم بگیرد و خیلی ها از همون سال اول ترک تحصیل می کنند. پیش خودم فکر می کردم که مشهد از هر چیزی بالاتره، آخه تا حالا چه کسی توانسته بخاطر درس این همه عزت و احترام ببینه. وقتی تصور می کردم که بابا از مشهد آمده و مردم دسته دسته خونه ما می آیند و چای می خوردند و سیگار و غلیان می کشند و بابا کلی از آنجا تعریف می کند و بقیه با چه شوقی آن را گوش می دهند و در اخر کار بابا یه شیشه عطر را در می آورد و درش را باز می کند و انگشتش را روی در شیشه عطر می گذاره و آن را وارنه می کنه و پس از آن دستش را روی یقه لباس مهمان ها به عنوان تبرک و تیمم می مالد، دلم قرص می شد که مدرسه اصلا به دردم نمی خورد.     </p>
<p dir="rtl">به اضافه این که، من ده ساله عاشق مشهد، چطور مشهد را رها کنم بروم سمت درسی که کسی به راحتی نمی تونه تمومش کنه، تازه اگر خیلی هم درس بخوانی چل و خل می شوی، اگر سوسک نشوی. آخه توی صحبتهای همسایه ها شنیده بودم که فلان شخص از بس درس خونده به سرش زده و خل و چل شده است. داستان از این قرار بود که یه نفری توی محله ما بود که اختلال حواس داشت ولی قیافه اش به آدم های درس خون می آمد. خیلی مودب بود و حرف های قشنگ می زد اما رفتارش عادی نبود. مردم می گفتند که این آقا آنقدر درس خوان بوده که یه روز همینطور که سرش توی کتاب بوده از در خونه بیرون می رود و تا ته صحرا (حدود ۸ کیلومتر) متوجه نبوده که دارد راه می رود. وقتی سرش را از روی کتاب بالا می کند و می بیند که ته صحرا است، بلافاصله به کله اش می زنه و چل می شود. تازه آدم درس خون ممکن است سوسک هم بشد. یه روز زن های همسایه آمده بودند خونه ما و داشتند اختلاط می کردند و من هم گوش می دادم. یکی از همسایه ها داستان کسی را تعریف می کرد که آنقدر درس خونده بود که سوسک شده است. یه دفعه هم یادم داشتم درس هام را می خوندم، یکی از همان زن های همسایه آمد رد بشد که من متوجه او نشدم و او با اعتراض از بی توجهی من به من گفت: «بچه! سرت را از کتاب بلند کن! آخرش سوسک می شی ها!». بعد از آن چند روزی سراغ کتاب نرفتم که نکنه سوسک بشوم.</p>
<p dir="rtl">در اواخر مهرماه رفتیم مشهد و دیگر بی خیال درس شدیدم. کلی ماجرا در این مسافرت داشتیم که با آنچه که شنیده بودیم منی هفت صنار توفیر داشت. سه سال تصدیق ششم در تاقچه بلند خاک خورد و ما در دکان با مشتریان سر و کله می زدیم و کلنجار می رفتیم. توی این سه سال خیلی تغییرات بوجود آمد، دوره متوسطه به دوره راهنمایی و دبیرستان تقسیم شد. ابتدایی از شش سال به پنج سال کاهش پیدا کرد و البته صد تومان ثبت نام نیز حذف شد. تغییراتی نیز در من بوجود آمده بود. حالا من می خواستم دوباره بروم مدرسه. ولی چطور؟ مانع صد تومانی کنار رفته بود، اما سه سال ترک تحصیل و یک سال هم کاهش دوره دبستان، عملا چهار سال عقب بودم. نظر بابا هم که هنوز تغییر نکرده بود. تازه آنها به کمک من در دکان نیز بیشتر وابسته شده بودند. از طرف دیگر، من حالا یه کاسب تمام عیار بودم، هرچند سیزده ساله بودم ولی کاملا حرفه خرید و فروش را یادگرفته بودم. هم می توانستم مستقلا خرید کنم و هم مستقل بفروشم و مغازه را اداره کنم. ادبیات من لحن کاسبی داشت و با یه بچه مدرسه ای تفاوت می کرد. با این وضعیت، چطور می توانستم دوباره روی نمیکت مدرسه بنشینم؟ آیا می توانم بلاخره این مشکلات را حل کنم و باز به مدرسه برگردم. به قول حافظ شیراز:</p>
<p dir="rtl">هر دمش با من دلسوخته لطفی دگر است                این گدا بین که چه شایسته انعام افتاد</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://dr.shiravi.com/archives/2106/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>14</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>آدلاید تا گلستان</title>
		<link>http://dr.shiravi.com/archives/2088</link>
		<comments>http://dr.shiravi.com/archives/2088#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 04 Feb 2012 19:57:12 +0000</pubDate>
		<dc:creator>دکتر شیروی</dc:creator>
				<category><![CDATA[وب نوشتها]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://dr.shiravi.com/?p=2088</guid>
		<description><![CDATA[بعد از یک روز جلسه خسته کننده و کلی بحث و گفتگو و جدل، سرم کمی درد گرفته بود. نگران بودم که امروز هم دارم دیر به خونه می روم و حتما همسرم شاکی خواهد بود. آخه آن خیلی نگران حالم است و می داند که جلسات طولانی و استرس زا برای سلامتیم خوب نیست. [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p dir="RTL">بعد از یک روز جلسه خسته کننده و کلی بحث و گفتگو و جدل، سرم کمی درد گرفته بود. نگران بودم که امروز هم دارم دیر به خونه می روم و حتما همسرم شاکی خواهد بود. آخه آن خیلی نگران حالم است و می داند که جلسات طولانی و استرس زا برای سلامتیم خوب نیست. با نقلیه هماهنگ کردند که کسی مرا به منزل برساند. جلو در، یه ماشین سفید خارجی منتظرم بود. به محض این که نزدیک ماشین شدم، راننده ای با پیراهن سفید و شلوار سرمه ای از ماشین پیدا شد و با احترام گفت بفرمایید. سوار شدیم و به سمت منزل راه افتادیم.</p>
<p dir="RTL">توی راه راننده کم کم بحث را باز کرد که شما کجا انگلیسی را یاد گرفته ای. آخه زمانی که می خواستم سوار ماشین بشوم، داشتم با میزبان به انگلیسی صحبت می کردم و راننده نیز شاهد بود. گفتم من تحصیل کرده استرالیا هستم و عمدتا انگلیسی را آنجا یادگرفتم. کلی از استرالیا تعریف کرد. از فیلم هاش، از ورزشکارهاش و از بازی فوتبال ایران و استرالیا در ملبورن &#8230; . بعد گفت: «کدام شهر استرالیا بودید؟» به محض این که فهمید آدلاید بوده ام، بلافاصله سریال کارتون مهاجران را مطرح کرد که سالها از تلویزیون در برنامه کودک پخش می شد که داستان دختری است که خانواده اش تصمیم میگیرند از انگلستان به استرالیا سفر کنند و در راه تا استقرار در شهر آدلاید با مشکلات زیادی روبرو می شوند ولی نهایتا با استقرار در مزرعه ای در شهر آدلاید خانواده به آرامش می رسد و آنجا کلی ماجرا داشتند.</p>
<p dir="RTL">بعد از کمی مکث، راننده با لحنی مؤدبانه و در حالی که متوجه بود که نباید خیلی مزاحم مسافر خود بشود به خصوص مزاحم کسی که یک روز جلسه را پشت سر گذاشته و اصلا حال صحبت کردن با کسی را ندارد، قدری به عقب برگشت و گفت: «نظرتون در مورد مهاجرت به خارج چیست؟» قدری با بی حالی و بی میلی گفتم: «شما تصمیم دارید به خارج بروید؟» گفت: «آره خیلی از دوستان و اقوام ما رفته اند و من هم دوست دارم که مهاجرت کنم. کلی از خوبی ها آنجا صحبت کرد و کلی از خاطرات دوستانش که چقدر اول سختشون بوده که به خارج بروند و حالا چقدر خوشحال هستند که آنجا هستند. اما ته دلش انگار قدری نگران بود و ادامه داد: با این وجود، نظر شما چیست؟ قدری فکر کردم و گفتم: «بلاخره آنجا می‌خواهی چه کنی؟» خیلی ها در خارج نتوانسته اند کار مناسبی پیدا کنند و دچار بیماری روانی شده اند. برخی از مهاجرین ایرانی در استرالیا را دیدم که واقعا مشکل داشتند و خل وضع شده بودند. برخی نیز برعکس خیلی موفق شده اند. این بستگی به این دارد که فرد چه هدف و برنامه ایی را دنبال می کند و چه تخصص و دانشی دارد.</p>
<p dir="RTL">خیلی مردم تصورات عجیب و غریبی دارند. همیشه فکر می کنند که مرغ همسایه غاز است و آنجا برایشان فرش قرمز پهن کرده اند و به محض ورود به فرودگاه حوریان بهشتی به آنها خوش آمد می گویند. تنها خوبی ها آن را می بینند و مشکلات و سختی های آن را نمی توانند حتی تصور کنند.</p>
<p dir="RTL">دیگه حالا نزدیک منزل رسیده بودیم و زیاد وقت نبود که بیشتر در مورد مشکلات و مسایل مهاجرت صحبت کنیم. خدا حافظی کردیم و موضوع را به وقت دیگری مکول کردیم. پیاده شدم و زنگ در منزل را زدم و وارد خانه شدم. همانطور که انتظار می رفت همسرم از دستم عصبانی بود که چرا دوباره دیر به خونه رسیدم.</p>
<p dir="RTL">آنقدر دوستش دارم که اصلا فکر نمی کنم که دارد به من اعتراض می کنه و می دانم که همه اش نگران من است. من هم قدری در کار افراط می کنم. کار برای من شکل و شمایل خاصی ندارد. بیشتر مواقع که در خانه هستم یا چیزی می خونم یا چیزی می نویسم. اگر این ها هم کار محسوب بشه تقریبا همیشه یا کار می کنم یا می خورم یا می خوابم.</p>
<p dir="RTL">مدتی است شبها با هم حافظ یا سعدی می خوانیم و در مورد آن بحث می کنیم. خیلی با ارزش است هم باعث می شود که ما به هم نزدیک تر شویم و هم از زیبای ها و لطایف و نکات آموزنده آن بهره مند شویم. امشب شبی بود که گلستان سعدی می خواندیم و اتفاقا به داستان جالبی برخورد کردیم که خیلی با بحث مهاجرت که با راننده داشتم مناسبت داشت.</p>
<p dir="RTL">داستان فرزندی است که با پدر خودش گفتگو و بحث می کند که چون وضع مالیش خوب نیست می خواهد به سرزمین های دیگر برود و در آنجا زندگی راحتی داشته باشد. که پدرش مشکلات سفر را به او گوشزد می کند. اما بشنوید قسمتی از داستان مزبور را از گلستان سعدی، تصحیح محمد علی فروغی:</p>
<p dir="RTL">«مشت زنی را حکایت کنند که از دهرِ مخالف به فغان آمده و حلقِ فراخ از دستِ تنگ به جان رسیده، شکایت پیش پدر برده و اجازت خواست که عزم سفر دارم مگر به قوّت بازو دامن کامی فرا چنگ آرم.</p>
<p dir="RTL">فضل و هنر ضایع است تا ننمایند                           عود بر آتش نهند و مشک بسایند</p>
<p dir="RTL">پدر گفت: ای پسر خیال محال از سر بدر کن و پای قناعت در دامن سلامت کش که بزرگان گفته اند دولت به نکوشیدن است، چاره کم جوشیدن است &#8230;..</p>
<p dir="RTL">پسر گفت: ای پدر فواید سفر بسیار است: از نزهت خاطر و جرِّ منافع و دیدن عجایب و شنیدن غرایب و تفرج بلدان و مجاورت خلاّن و تحصیل جاه و ادب و مزید مال و مکتسب و معرفت یاران و تجربت روزگاران، چنان که سالکان طریقت گفته‌اند:</p>
<p dir="RTL">تا به دکان و خانه در گروى                                 هرگز اى خام! آدمی نشوى</p>
<p dir="RTL">برو اندر جهان تفرّج کن                                                  پیش از آن روز کز جهان بروی</p>
<p dir="RTL">پدر گفت: ای پسر، منافع سفر چنین که گفتی بی شمار است و لیکن مسلم پنج طایفه راست:</p>
<p dir="RTL">نخست، بازرگانی که با وجود نعمت و مکنت غلامان و کنیزان دارد دلاویز و شاگردان چابک. هر روزی به شهری و هر شب به مقامی و هر دم به تفرج گاهی از نعیم دنیا متمتع.</p>
<p dir="RTL">منعم به کوه و دشت و بیابان غریب نیست               هر جا که رفت خیمه زد و خوابگاه ساخت</p>
<p dir="RTL">آن را که بر مراد جهان نیست دسترس                    در زاد و بوم خویش غریب است و ناشناخت</p>
<p dir="RTL">دومی، عالمی که به منطق شیرین و قوت فصاحت و مایه بلاغت هر جا که رود به خدمت او اقدام نمایند و اکرام کنند.</p>
<p dir="RTL">وجود مردم دانا مثال زر طلی است                                     که هر کجا برود قدر و قیمتش دانند</p>
<p dir="RTL">بزرگ زاده نادان به شهر وا ماند                                      که در دیار غریبش به هیچ نستانند</p>
<p dir="RTL">سیم، خوب رویی که درون صاحبدلان به مخالطت او میل کند، که بزرگان گفته‌اند: اندکی جمال به از بسیاری مال و گویند: روی زیبا مرهم دلهای خسته است و کلید درهای بسته، لاجرم صحبت او را همه جای غنیمت شناسند و خدمتش منت دانند.</p>
<p dir="RTL">شاهد آن جا که رود حرمت عزّت بیند                      ور برانند به قهرش پدر و مادر و خویش</p>
<p dir="RTL">پر طاووس در اوراق مصاحف دیدم                       گفتم این منزلت از قدر تو می بینم بیش</p>
<p dir="RTL">گفت خاموش که هر کس که جمالی دارد                  هر کجا پای نهد دست ندارندش پیش</p>
<p dir="RTL">چون در پسر موافقی و دلبری بود                         اندیشه نیست گر پدر از وی بری بود</p>
<p dir="RTL">او گوهرست گو صدفش در جهان مباش                 دُرّ یتیم را همه کس مشتری بود</p>
<p dir="RTL">چهارم، خوش آوازى که به حنجره داوودی آب از جریان و مرغ از طیران باز دارد. پس به وسیلت این فضیلت، دل مشتاقان صید کند و ارباب معنی به منادمت او رغبت نمایند و به انواع خدمت کنند.</p>
<p dir="RTL">سمعی اِلی حُسن الاغانی                                     مَنْ ذا الّذی جَسّ المثانی</p>
<p dir="RTL">چه خوش باشد آهنگ نرم حزین                         به گوش حریفان مست صبوح</p>
<p dir="RTL">به از روى زیباست آواز خوش                           که آن حظ نفس است و این قوت روح</p>
<p dir="RTL">[پنجم،] یا کمینه پیشه وری که به سعی بازو کفافی حاصل کند تا آبروی از بهر نان ریخته نگردد چنان که خردمندان گفته‌اند:</p>
<p dir="RTL">گر به غریبى رود از شهر خویش                     سختى و محنت نبرد پنبه دوز</p>
<p dir="RTL">ور به خرابی فتد از مملکت                             گرسنه خفتد ملک نیم روز</p>
<p dir="RTL">چنین صفتها که بیان کردم ای فرزند در سفر موجب جمعیت خاطر است و داعیه طیب عیش و آن که ازین جمله بی بهره است به خیال باطل در جهان برود و دیگر کسش نام و نشان نشنود.</p>
<p dir="RTL">هر آن که گردش گیتی به کین او برخاست                        به غیر مصلحتش رهبری کند ایام</p>
<p dir="RTL">کبوتری که دگر آشیان نخواهد دید                                  قضا همی‌بردش تا به سوی دانه دام»</p>
<p dir="RTL">به اینجا که رسیدیم، یادم آمد از کسانی که در غربت در کشورهای دیگر چه بدبختی هایی تحمل می کنند و چه آرزوهایی آز آنها که بر باد رفته است. به هر حال شرط عقل است که  بی گذار به آب نزد، بی برنامه و بی هدف حرکت نکرد که همه جا آسمان یه جوره. تنبلی را باید از خود دور کرد و تلاش و پشتکار را پشتوانه خود قرارداد.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://dr.shiravi.com/archives/2088/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>10</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>تقدیم به تو</title>
		<link>http://dr.shiravi.com/archives/1932</link>
		<comments>http://dr.shiravi.com/archives/1932#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 09 Dec 2011 04:24:36 +0000</pubDate>
		<dc:creator>دکتر شیروی</dc:creator>
				<category><![CDATA[وب نوشتها]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://dr.shiravi.com/?p=1932</guid>
		<description><![CDATA[تقدیم به تو بسیاری از عزیزان و دانشجویان به طرق گوناگون نسبت به اینجانب ابراز محبت می کنند. برخی در سایت پیام می گذارند، برخی ایمیل یا اس ام اس می زنند و برخی نیز حضورا محبت خود را ابراز می دارند. معمولا در پاسخ به این عزیزان و تشکر از آنان شرمنده ام و [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p dir="RTL">تقدیم به تو</p>
<p dir="RTL">بسیاری از عزیزان و دانشجویان به طرق گوناگون نسبت به اینجانب ابراز محبت می کنند. برخی در سایت پیام می گذارند، برخی ایمیل یا اس ام اس می زنند و برخی نیز حضورا محبت خود را ابراز می دارند. معمولا در پاسخ به این عزیزان و تشکر از آنان شرمنده ام و نمی توانم حق مطلب را ادا کنم. شعر زیر را از حافظ به همه آنها تقدیم می دارم:</p>
<p dir="RTL">
<div align="right">
<table dir="rtl" border="0" cellpadding="0">
<tbody>
<tr>
<td>
<p dir="RTL"><span style="font-size: small;">تنت به ناز طبیبان نیازمند مباد</span></p>
</td>
<td width="32">
<p dir="RTL"><span style="font-size: small;"> </span></p>
</td>
<td>
<p dir="RTL"><span style="font-size: small;">وجود نازکت آزرده گزند مباد</span></p>
</td>
</tr>
<tr>
<td>
<p dir="RTL"><span style="font-size: small;">سلامت همه آفاق در سلامت توست</span></p>
</td>
<td width="32">
<p dir="RTL"><span style="font-size: small;"> </span></p>
</td>
<td>
<p dir="RTL"><span style="font-size: small;">به هیچ عارضه شخص تو دردمند مباد</span></p>
</td>
</tr>
<tr>
<td>
<p dir="RTL"><span style="font-size: small;">جمال صورت و معنی ز امن صحت توست</span></p>
</td>
<td width="32">
<p dir="RTL"><span style="font-size: small;"> </span></p>
</td>
<td>
<p dir="RTL"><span style="font-size: small;">که ظاهرت دژم و باطنت نژند مباد</span></p>
</td>
</tr>
<tr>
<td>
<p dir="RTL"><span style="font-size: small;">در این چمن چو درآید خزان به یغمایی</span></p>
</td>
<td width="32">
<p dir="RTL"><span style="font-size: small;"> </span></p>
</td>
<td>
<p dir="RTL"><span style="font-size: small;">رهش به سرو سهی قامت بلند مباد</span></p>
</td>
</tr>
<tr>
<td>
<p dir="RTL"><span style="font-size: small;">در آن بساط که حسن تو جلوه آغازد</span></p>
</td>
<td width="32">
<p dir="RTL"><span style="font-size: small;"> </span></p>
</td>
<td>
<p dir="RTL"><span style="font-size: small;">مجال طعنه بدبین و بدپسند مباد</span></p>
</td>
</tr>
<tr>
<td>
<p dir="RTL"><span style="font-size: small;">هر آن که روی چو ماهت به چشم بد بیند</span></p>
</td>
<td width="32">
<p dir="RTL"><span style="font-size: small;"> </span></p>
</td>
<td>
<p dir="RTL"><span style="font-size: small;">بر آتش تو بجز جان او سپند مباد</span></p>
</td>
</tr>
<tr>
<td>
<p dir="RTL"><span style="font-size: small;">شفا ز گفته شکرفشان حافظ جوی</span></p>
</td>
<td width="32">
<p dir="RTL"><span style="font-size: small;"> </span></p>
</td>
<td>
<p dir="RTL"><span style="font-size: small;">که حاجتت به علاج گلاب و قند مباد</span></p>
</td>
</tr>
</tbody>
</table>
</div>
<p dir="RTL">
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://dr.shiravi.com/archives/1932/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>4</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>مراتب علمی اساتید دانشگاه</title>
		<link>http://dr.shiravi.com/archives/1924</link>
		<comments>http://dr.shiravi.com/archives/1924#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 25 Nov 2011 11:49:29 +0000</pubDate>
		<dc:creator>دکتر شیروی</dc:creator>
				<category><![CDATA[وب نوشتها]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://dr.shiravi.com/?p=1924</guid>
		<description><![CDATA[بسیاری از افراد علاقه مند هستند که در مورد مرتبه علمی و استخدامی مدرسین دانشگاه و اعضای هیأت علمی اطلاع بیشتری داشته باشند. این نوشته کوتاه به اختصار مراتب علمی و استخدامی کسانی را که در دانشگاه ها تدریس می کنند، بیان می کند. کسانی که در دانشگاه تدریس می کنند از حیث رابطه استخدامی [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p dir="RTL">بسیاری از افراد علاقه مند هستند که در مورد مرتبه علمی و استخدامی مدرسین دانشگاه و اعضای هیأت علمی اطلاع بیشتری داشته باشند. این نوشته کوتاه به اختصار مراتب علمی و استخدامی کسانی را که در دانشگاه ها تدریس می کنند، بیان می کند.</p>
<p dir="RTL">کسانی که در دانشگاه تدریس می کنند از حیث رابطه استخدامی با دانشگاه محل تدریس به دو گروه «مدعو» و «عضو هیأت علمی» تقسیم می ­شوند. مدرسین مدعو به موجب قرارداد حق التدریس در دانشگاه مورد نظر تدریس می کنند. مدرسین مدعو ممکن است در دانشگاه دیگری عضو هیأت علمی باشند ولی در دانشگاه مورد نظر به صورت حق التدریسی به امر تعلیم اشتغال داشته باشند. بسیاری از مدرسین مدعو، در هیچ دانشگاهی عضو هیأت علمی نیستند و فعالیت آنها در دانشگاه صرفا به صورت حق التدریسی انجام می شود.</p>
<p dir="RTL">«عضو هیأت علمی» دانشگاه به کسانی اطلاق می­شود که به موجب قرارداد پیمانی، رسمی آزمایشی یا رسمی قطعی در دانشگاه خاصی استخدام شده و در آنجا به فعالیت آموزشی و یا پژوهشی مشغول هستند. بر حسب وظایف محوله، عضو هیأت علمی ممکن است «عضو هیأت علمی آموزشی» یا «عضو هیأت علمی پژوهشی» باشد. اکثریت قاطع اعضای هیأت علمی دانشگاه آموزشی هستند که وظیفه آنها در درجه اول آموزش است در حالی که تعداد کمی نیز پژوهشی هستند که عمده فعالیت آنها انجام فعالیت های پژوهشی است.</p>
<p dir="RTL">اعضای هیأت علمی از حیث مرتبه به ترتیب از مرحله پایین تر به مرحله بالاتر به «مربی <span style="font-family: Times New Roman;">(Instructor)</span>»، «استادیار<span style="font-family: Times New Roman;">(Assistant Professor) </span>»، دانشیار<span style="font-family: Times New Roman;">(Associate Professor)</span>» و «استاد <span style="font-family: Times New Roman;">(Professor)</span>» تقسیم می شوند.</p>
<p dir="RTL">کسانی که فاقد مدرک دکتری <span style="font-family: Times New Roman;">(PhD)</span> هستند اما دارای مدرک کارشناسی ارشد هستند و عضو هیأت علمی دانشگاه می شوند به عنوان مربی استخدام می شوند (امروزه به ندرت دانشگاه ها حاضر می شوند کسی را به عنوان مربی استخدام کنند). معمولا ارتقای یک مربی به مرتبه بالاتر منوط به اخذ مدرک دکتری است ولی در برخی موارد استثنایی مربیان با داشتن امتیازات پژوهشی لازم و دفاع از یک رساله به مرتبه بالاتر ارتقاء می یابند بدون این که ضرورتا مدرک دکتری اخذ کنند. مربیانی که در طول استخدام مدرک دکتری اخذ می کنند، با چاپ یک یا دو مقاله علمی پژوهشی به مرتبه استادیاری ارتقاء پیدا می کنند.</p>
<p dir="RTL">کسانی که دارای مدرک دکتری <span style="font-family: Times New Roman;">(PhD)</span> هستند در بدو استخدام به عنوان استادیار عضو هیأت علمی می شوند. ارتقای استادیاران به مرتبه دانشیاری منوط به گذشت حداقل چهار سال و کسب امتیارات لازم آموزشی و پژوهشی و اخیرا فرهنگی طبق <a href="http://dr.shiravi.com/http://dr.shiravi.com/wp-content/uploads/2011/11/A-Ertegha1.doc">آیین نامه ارتقای اعضای هیأت علمی </a>به تشخیص هیأت ممیزه دانشگاه مربوط است. اعضای هیأت علمی دانشگاه های فاقد هیأت ممیزه باید تقاضای خود را به هیأت ممیزه مرکزی در وزارت علوم ارسال کنند. هیچ استادیاری نمی تواند مستقیما و بدون اخذ درجه دانشیاری به مرتبه استادی ارتقاء یابد.</p>
<p dir="RTL">دانشیاران در صورتی می توانند به مرتبه بالاتر یعنی استادی یا استاد تمامی نایل شوند که حداقل چهار سال (در اکثر موارد عملا بیش از پنج سال) در مرتبه دانشیاری توقف داشته و حداقل امتیارات لازم آموزشی و پژوهشی و فرهنگی را به تشخیص هیأت ممیزه دانشگاه مزبور طبق آیین نامه ارتقای اعضای هیأت علمی کسب کرده باشند. هیات ممیزه ها معمولا در اعطای درجه استادی دقت بیشتری انجام می دهند تا مطمئن شوند که فرد مورد نظر واقعا شایسته درجه استادی است.</p>
<p dir="RTL">هر عضو هیأت علمی موظف است در هفته حداقل تعداد واحدی را تدریس کند که این امر حسب مرتبه علمی فرد متفاوت می باشد. طبق آخرین دستورالعمل، تعداد واحدهای موظفی اعضای هیأت علمی آموزشی در دانشگاه محل خدمت به شرح زیر است: استاد: ۸ واحد؛ دانشیار: ۹ واحد؛ استادیار: ۱۰ واحد؛ مربی ۱۲ واحد.</p>
<p dir="RTL">اعضای هیأت علمی دانشگاه در صورت انجام فعالیت های آموزشی و پژوهشی لازم هر سال می توانند یک پایه ترفیع کسب کنند. مثلا کسی که «دانشیار پایه ۱۵ دانشگاه تهران» است، این بدین معنا است که فرد مزبور اولا عضو هیأت علمی دانشگاه تهران است، ثانیا رتبه علمی وی دانشیار است که توانسته تاکنون ۱۵ پایه ترفیع کسب کند. معمولا بین تعداد پایه های کسب شده یک عضو هیأت علمی و سال های استخدام وی رابطه وجود دارد. در موارد خاص، فرد ممکن است پایه تشویقی و یا یک یا چند پایه ایثارگری دریافت کرده باشد.</p>
<p dir="RTL">اصولا هر کسی که عضو هیأت علمی است باید در معرفی خود در نوشته های خود یا در سایر مجامع، مرتبه دانشگاهی خود را بیان نماید. اما امروزه کتابها یا نوشته های زیادی وجود دارد که وقتی روی جلد آنها را نگاه می کنی نویسنده خودش را «استاد دانشگاه» نامیده است. در کنفرانس ها، مصاحبه های رادیو و تلویزیونی و مطبوعات نیز این گونه عبارات مبهم به وفور توسط خود افراد یا مجریان برای معرفی افراد بکار گرفته می شود.</p>
<p dir="RTL">وقتی کسی خود را «استاد دانشگاه» معرفی می کند، معلوم نیست که وی اولا عضو هیأت علمی کدام دانشگاه است و ثانیا مرتبه وی چیست<span style="font-family: Times New Roman;">؟</span> به عبارت دیگر آیا فرد واقعا عضو هیأت علمی دانشگاهی هست و آیا وی واقعا دارای درجه استادی است؟ اگر این فرد واقعا استاد دانشگاه خاصی است، چرا دانشگاه خود را معرفی نمی کند که مخاطبین بدانند که وی استاد کدام دانشگاه است. مسلما اگر کسی خود را «استاد دانشگاه تهران» خطاب کند، باید واقعا دارای درجه استادی و عضو هیأت علمی دانشگاه تهران باشد والا زود موضوع تکذیب می شود. یک راه برای فرار از این مخمصه، استفاده از عبارت مبهم «استاد دانشگاه» یا «استاد دانشگاه های تهران» است که هم به فرد هویت می دهد و هم امکان تکذیبش به راحتی ممکن نیست. چطور همه دانشگاه ها جمع بشوند و ادعای وی را تکذیب کنند!؟</p>
<p>برخی از افراد خود را تحت عنوان «پروفسور» معرفی می کنند یا در رسانه­ها بدین عنوان معرفی می شوند که معلوم نیست که منظور چیست. اگر منطور این است که فرد مزبور در خارج از کشور عضو هیأت علمی دانشگاهی است و رتبه آن professor است، این همان است که معادل آن در فارسی «استاد» یا «استاد تمام» است. البته این عنوان در برخی از کشورها بعضا به اساتید دانشگاه که دارای کرسی هستند، اطلاق می­شود. در هر حال برای ما معلوم نشد که چه کسی پروفسور هست و چه کسی نیست و فرد برای کسب این درجه چه مراحلی را باید طی کند. بنظرم این لقب را رسانه ها به هر که دوست دارند می دهند و از هر که دوست دارند دریغ می دارند. البته در دانشگاه تهران، این امکان برای یک استاد تمام وجود دارد که عنوان «استاد ممتاز» را کسب کند که این منوط به گذشت ده سال از زمان اخذ مرتبه استادی و کسب امتیازات آموزشی و پژوهشی زیادی است.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://dr.shiravi.com/archives/1924/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>55</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>اینکوترمز ۲۰۱۰</title>
		<link>http://dr.shiravi.com/archives/1872</link>
		<comments>http://dr.shiravi.com/archives/1872#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 29 Oct 2011 15:27:41 +0000</pubDate>
		<dc:creator>دکتر شیروی</dc:creator>
				<category><![CDATA[وب نوشتها]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://dr.shiravi.com/?p=1872</guid>
		<description><![CDATA[اینکوترمز ۲۰۱۰ استفاده از اصطلاحات تجاری بین‌المللی از قبیل FOB یا CIF در قراردادهای فروش بین‌المللی بسیار رایج است به نحوی که امروزه کمتر قرارداد خرید و فروشی پیدا می‌شود که فاقد ارجاع به این اصطلاحات باشد. اتاق بازرگانی بین‌المللی برای اولین بار عبارات و اصطلاحات مزبور را گردآوری و تحت عنوان «اصطلاحات تجاری بین‌‌المللی [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<h1 style="text-align: center;" dir="RTL"><span style="color: #333399;">اینکوترمز ۲۰۱۰</span></h1>
<p dir="RTL">استفاده از اصطلاحات تجاری بین‌المللی از قبیل <span style="font-size: small;"><span style="font-family: Times New Roman;">FOB</span></span> یا <span style="font-size: small;"><span style="font-family: Times New Roman;">CIF</span></span> در قراردادهای فروش بین‌المللی بسیار رایج است به نحوی که امروزه کمتر قرارداد خرید و فروشی پیدا می‌شود که فاقد ارجاع به این اصطلاحات باشد. اتاق بازرگانی بین‌المللی برای اولین بار عبارات و اصطلاحات مزبور را گردآوری و تحت عنوان «اصطلاحات تجاری بین‌‌المللی (اینکوترمز)»<a title="" href="http://dr.shiravi.com/wp-includes/js/tinymce/plugins/paste/pasteword.htm?ver=342-20110630#_ftn1"><span style="font-family: Times New Roman;">[۱]</span></a> منتشر کرد. از آن به بعد مرتب این اصطلاحات تکمیل و به روز شده است. هرچند برخی پیش بینی می‌کردند که نیازی به اصلاح اینکوترمز ۲۰۰۰ نیست و احتمال انتشار نسخه جدید نمی‌رفت، اتاق بازرگانی بین‌المللی در اواسط سپتامبر ۲۰۱۰ نسخه جدید اینکوترمز را منتشر کرد.</p>
<p dir="RTL">زمانی که کتاب حقوق تجارت بین الملل برای داوری و چاپ به سازمان سمت تحویل شد، هنوز نسخه جدید اینکوترمز منتشر نشده بود. در مراحل پایانی کار متوجه شدم که نسخه جدید اینکوترمز تحت عنوان اینکوترمز ۲۰۱۰ منتشر شده است. خیلی دیر بود که بتوان فصل هشتم کتاب را مورد بازبینی قرار داد و این امر به چاپ­های بعدی موکول شد.</p>
<p dir="RTL">کسانی که کتاب حقوق تجارت بین الملل را تهیه کرده­اند، کنجکاو هستند که از تغییرات اینکوترمز ۲۰۱۰ آگاهی پیدا کنند. بدین جهت مقاله­ای تحت عنوان « <a href="http://dr.shiravi.com/articles/33-2">نوآوری‌ها و تغییرات اینکوترمز ۲۰۱۰</a>» تهیه شده که در بخش مقالات قابل دسترس می­باشد. این مقاله مطالب فصل هشتم کتاب حقوق تجارت بین الملل را بر اساس اینکوترمز ۲۰۱۰ تکمیل می­کند.</p>
<div><br clear="all" /></p>
<hr align="left" size="1" width="33%" />
<div>
<p><a title="" href="http://dr.shiravi.com/wp-includes/js/tinymce/plugins/paste/pasteword.htm?ver=342-20110630#_ftnref1"><span style="font-family: Times New Roman;">[۱]</span></a><span style="font-size: x-small;"><span style="font-family: Times New Roman;">- International Commercial Terms (INCOTERMS)</span></span></p>
</div>
</div>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://dr.shiravi.com/archives/1872/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>7</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>نون گدایی</title>
		<link>http://dr.shiravi.com/archives/1514</link>
		<comments>http://dr.shiravi.com/archives/1514#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 06 Oct 2011 18:14:13 +0000</pubDate>
		<dc:creator>دکتر شیروی</dc:creator>
				<category><![CDATA[وب نوشتها]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://dr.shiravi.com/?p=1514</guid>
		<description><![CDATA[پنج و شش سال داشتم و حدود ساعت ۳ بعد از ظهر دم کوچه پا به پا می کردم که آموم (عموم) بیاد و با هم بریم صحرا (مزرعه). آموم توی کارخانجات نساجی بارش کار می کرد که یکی از کارخانه های عظیم ریسندگی و بافندگی در اصفهان بود. کارگرها سه شیفت کار می کردند [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><span>پنج و شش سال داشتم و حدود ساعت ۳ بعد از ظهر دم کوچه پا به پا می کردم که آموم (عموم) بیاد و با هم بریم صحرا (مزرعه). آموم توی کارخانجات نساجی بارش کار می کرد که یکی از کارخانه های عظیم ریسندگی و بافندگی در اصفهان بود. کارگرها سه شیفت کار می کردند که شیفت صبح از ساعت ۶ صبح شروع و ساعت ۲ بعداز ظهر تمام می شد. یک ساعتی هم طول می کشید تا کارگرها از کارخانه به خونه برسند. آموم شب قبل گفته بود که زمین را شخم زده و برای صاف کردن کلوخ های باید روی آن «باز» (پنچه) بکشد و به من گفت فردا می آیی بریم صحرا «باز» بکشیم. منم که خیلی از این کار خوشم می آمد، با یه جیع و پرش تو هوا موافقت خودم را اعلام کردم. «باز» یک تخته چوب پهن نسبتا سنگین بود که زیر آن میخ های بزرگی شبیه چنگک کوبیده شده بود. وقتی کشاورزها با بیل و به صورت دستی زمین را شخم می زدند، کلوخ ها خیلی بزرگ بودند و برای کشت باید نرم می شدند. برای این کار، ابتدا کلوخ ها را آب می دادند و چند روز بعد از آب دادن آن تخته میخ دار روی زمین می کشیدند تا کلوخ ها کاملا نرم شوند و برای کشت مناسب گردند. برای این که تخته میخ دار (باز) به اندازه کافی سنگین شود که کلوخ ها به خوبی نرم شوند، یک نفر سبک وزن روی آن می نشست و باز توسط گاو یا الاغ روی کلوخ ها کشیده می شد. در زمین های کوچک صرف نمی کرد که از گاو یا الاغ استفاده کرد و معمولا یه بچه روی باز می نشست و یک بزرگسال باز را می کشید.</span></p>
<p dir="RTL">از دور که آموم را دیدم به سمت او دویدم و بغچه او را که ظرف نهارش را توش می گذاشت را گرفتم و به سمت خانه دویدم. آموم آمد تو خانه، دایزم (زن عمومم که در عین حال خاله ام بود و به او می گفتیم «دایزه») یه چای براش آورد و خورد. به من گفت برو بیل را بیار که بریم. مزرعه ما حدود ده کیلومتر تا منزل ما فاصله داشت و ما معمولا با چرخ (منظور دوچرخه است) آنجا می رفتیم. آموم بیل و باز را پشت چرخ (دوچرخه) بست و من را بغل کرد و انداخت روی میل جلو چرخ چون ترک عقب دوچرخه جا برای سوار شدن من نداشت. به سمت صحرا حرکت کردیم. جعده (جاده) خاکی بود و برای بچه لاغری در سن من، ده کیلومتر روی میله جلوی چرخ نشستن و روی سنگ و کلوخ های جعده حرکت کردن خیلی سخت بود. وقتی به صحرا رسیدیم کاملا پاهام خوابیه بود و مدتی طول کشید که به حالت عادی برگردد.</p>
<p dir="RTL">آمو «باز» را از پشت چرخ باز کرد و طنابش را انداخت دور کمرش و من هم طبق معمول پریدم روی باز و آمو بنا کرد باز را بکشد. هر چند این کار برای من خیلی هیجان انگیز و جالب بود چون من سواری می گرفتم، اما برای آموم خیلی سخت بود. بعد از یکساعت تمام بدن آموم پر از عرق شده بود و من هم کم و کم خسته شده بودم چون باید تلاش می کردم که از روی تخته نیفتم. مدتی کار را متوقف کردیم و زیر درخت توت مشغول استراحت شدیم. در همان هنگام مرد میان سالی را دیدم که از ده کنار برمی گشت و یک کیسه پشتش بود. از آمو پرسیدم که آن مرد را می شناسی. آمو گفت که آن گدا است که رفته توی ده کناری گدایی و حالا داره بر می گردد خانه. کیسه پشتش هم نون است که گدایی کرده است. آن روزها به خصوص در دهات مردم خیلی فقیر بودند و کسی به گدا پول نمی داد. مردم معمولا به گداها تکه ای نان می دادند. آنها هم نون ها را جمع می کردند و بعد آنها را به افراد ضعیف می فروختند یا اگر خریداری پیدا نمی شد آن را به کسانی که گاو داشتند، می فروختند. آموم به من نگاه کرد و با یه لحن جدی گفت می دانی اگر این نون ها را به گاو بدهی، دیگر گاو تو صحرا کار نمی کنه و زمین را شخم نمی زنه؟ جوابی براش نداشتم. در حالی که آمو دست هاش را بالا زد که وضو بگیرد، ادامه داد: «چون نون گدایی است». باز نفهمیدم که منظورش چیه.</p>
<p dir="RTL">هوا کم کم داشت تاریک می شد که آمو کار را متوقف کرد دوباره بیل و باز را پشت چرخ بست و منم پردیم روی میله جلوی چرخ و آمو بنا کرد به سمت خونه پا (پدال) بزند. توی راه آهسته آواز می خواند و با آرامش پا می زد. همانطور که روی میله به سمت چپ نشسته بودم و محکم فرمان چرخ را گرفته بودم، ازش پرسیدم آمو چرا نون گدایی باعث می شه که گاوها دیگه توی صحرا کار نکنند؟ آمو خندید و گفت آخه کسی که نون گدایی بخوره دیگه کار نمی کنه، دیگه فرقی بین آدم و گاو نداره؟</p>
<p dir="RTL">با این که سالها از آن حادثه گذشته ولی این حرف همیشه تو گوشم است. وقتی می دیدم که آموم بعد از ۸ ساعت کار در کارخانه با این سختی تمام بعد از ظهر را روی زمین کار می کنه، و نه تنها کار و تلاش را عیب نمی دانه بلکه تنبلی و بیکاری و گدایی را زشت می دانه، همیشه احساس می کنم کار بخشی از دنیای زیبای من شده است. هیچکس نمی تواند بدون تلاش و کار به هدف و مقصود خود برسد. هیچ کشوری نمی تواند بدون تلاش و کوشش پیشرفت کند و این حرف که «کار مالِ خره» یعنی بدبختی خود، خانواده و جامعه.</p>
<p dir="RTL">شیدا از آن شدم که نگارم چو ماه نور                            ابرو نمودو جلوه گری کرد و رو ببست</p>
<p dir="RTL">حافظ هر آن که عشق نورزید و وصل خواست                 احرام طوف کعبه دل بی وضو ببست</p>
<p>&nbsp;</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://dr.shiravi.com/archives/1514/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>19</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>مش عبدالحسین</title>
		<link>http://dr.shiravi.com/archives/1809</link>
		<comments>http://dr.shiravi.com/archives/1809#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 24 Sep 2011 15:22:55 +0000</pubDate>
		<dc:creator>دکتر شیروی</dc:creator>
				<category><![CDATA[وب نوشتها]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://dr.shiravi.com/?p=1809</guid>
		<description><![CDATA[یک روز پاییزی کلاسم تمام شده بود و داشتم با سرعت به سمت اتاقم می رفتم که احساس کردم که یکی از دانشجویان به سمتم می آید. کمی سرعت خود را کم کردم که اگر کسی با من کاری دارد بتواند صحبت کند. چند لحظه ای گذشت صدایی را شنیدم که می گفت: «حاج آقا!». [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div>
<p>یک روز پاییزی کلاسم تمام شده بود و داشتم با سرعت به سمت اتاقم می رفتم که احساس کردم که یکی از دانشجویان به سمتم می آید. کمی سرعت خود را کم کردم که اگر کسی با من کاری دارد بتواند صحبت کند. چند لحظه ای گذشت صدایی را شنیدم که می گفت: «حاج آقا!». فکرنمی کردم که با من باشد و راهم را ادامه دادم که دوباره همان صدا را شنیدم که این بار خیلی نزدیک شده بود: «حاج اقا! سلام! ببخشید!». متوجه شدم که منظور از حاج آقا «دکتر شیروی» است. کمی برایم تعجبی بود که در محیط دانشگاه کسی اینطوری من را صدا می کنه. آخه قبلا نمونه اش را نداشتم. دانشجویان معمولا به من می گویند «استاد»، «استاد شیروی»، «دکتر شیروی» «آقای دکتر شیروی»، «آقای دکتر» و بعضی ها هم که خیلی خودشانون را به من نزدیک می بیند فقط می گویند «دکتر». البته برخی هم که تازه از دبیرستان وارد دانشگاه شده و هنوز آداب دانشگاه را خود یاد نگرفته اند نیز می گویند «آقای شیروی». همه اینها قابل قبول است ولی تا حالا «حاج آقا» نداشتیم.</p>
<p>ایستادم و نگاهم را قدری به پست سر کردم ببینم چه کسی با من کار دارد. جوانی را دیدم که حالا کاملا به من نزدیک شده بود و هن هن کنان گفت: «حاج آقا! تو را به خدا ببخشید، مزاحم استراحتتون شدم، سوالی خدمتتان داشتم، اگر وقتش مناسب نیست بفرمایید زمانی دیگه خدمت برسم». نگاهی به قد و بالای او کردم، یادم نیامد که قبلا او را دیده باشم. قدری سنش از سایر دانشجویان زیادتر بود و بنظر می رسید که کارمند جایی باشد. ظاهری آراسته داشت و لحنش خیلی مؤدبانه بود. با لبحند گفتم: «بفرمایید». سوالش را مطرح کرد. بعد از این که سوالش را شنیدم به او گفتم: «منم از شما یک سوالی دارم». با قدری تعجب و نگرانی گفت: «بفرمایید، خواهش می کنم». گفتم: «من که توفیق زیارت خانه خدا را تا حالا نداشته ام و حالا چند سالی هم هست که ثبت نام کرده ام و فعلا حالا حالاها خبری از نوبت ما نیست. آشنا نداری سفارش کنی نوبت ما را زودتر بندازند؟» سوالم که تمام شد چهره اش بشاش شد و با تبسم گفت: «از اتقاق یکی از آشناهام توی حج و زیارت است و می توانم سفارشتون را بکنم». با لحنی دوستانه به ایشون گفتم: « ولی من با خانومم ثبت نام کرده ام، می توانی دو تامون را زودتر بفرستی حج؛ آخه خانومم هم هنوز «حاج خانم» نشده ست». هنوز متوجه نشده بود که هدفم از سوال چیه و بلافاصله گفت: «البته این ممکنه قدری مشکل باشد ولی سعیم را می کنم». فهمیدم که فرد ساده ای است و «حاج آقا» را نیز به علامت احترام بیان کرده و بحث را عوض کردم.</p>
<p>بعدا پیش خودم فکر کردم که من «استاد»م «دکتر» هم هستم؛ «آقا» نیز هستم، یکی از اینها را صدا می کرد که بهتر بود و مجبور نبود وصفی را نسبت بده که ندارم، آخه من که هنوز حج نرفتم که بشوم «حاج آقا». تازه از حقیقت چه طرفی بستم که از مجاز پیدا کنم که اطلاق «حاج آقا» بر من از باب مجاز باشد». هر جایی هم ادبیات خودش را دارد، در دانشگاه که نمی شد از هر لفظ و عبارت و لحنی استفاده کرد. در هر حال، احتمالا همین ترمی که دارد شروع می شه یکی می آید و صدا می زنه: آهای «کل عبدالحسین» که دوباره باید براش توضیح بدهم که به خدا هنوز توفیق زیارت کربلا را پیدا نکرده ام. ولی اگر به ام بگه «مش عبدالحسین» دیگر نمی تونم بگم که مشهد را زیارت نکرده ام.</p>
<p>&nbsp;</p>
<p>اگر آن ترک شیرازی، به دست آرد دل ما را                 به خال هندویش بخشم، سمرقند و بخارا را<br />
ز عشق ناتمام ما، جمال یار مستغنی است             به آب و رنگ و خال و خط، چه حاجت روی زیبا را<br />
اگر دشنام فرمایی و گر نفرین، دعا گویم                   جواب تلخ می‌زیبد، لب لعل شکرخا را<br />
نصیحت گوش کن جانا، که از جان دوست‌تر دارند        جوانان سعادتمند، پند پیر دانا را</p>
<p>&nbsp;</p>
</div>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://dr.shiravi.com/archives/1809/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>20</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>

