یک روز پاییزی کلاسم تمام شده بود و داشتم با سرعت به سمت اتاقم می رفتم که احساس کردم که یکی از دانشجویان به سمتم می آید. کمی سرعت خود را کم کردم که اگر کسی با من کاری دارد بتواند صحبت کند. چند لحظه ای گذشت صدایی را شنیدم که می گفت: «حاج آقا!». فکرنمی کردم که با من باشد و راهم را ادامه دادم که دوباره همان صدا را شنیدم که این بار خیلی نزدیک شده بود: «حاج اقا! سلام! ببخشید!». متوجه شدم که منظور از حاج آقا «دکتر شیروی» است. کمی برایم تعجبی بود که در محیط دانشگاه کسی اینطوری من را صدا می کنه. آخه قبلا نمونه اش را نداشتم. دانشجویان معمولا به من می گویند «استاد»، «استاد شیروی»، «دکتر شیروی» «آقای دکتر شیروی»، «آقای دکتر» و بعضی ها هم که خیلی خودشانون را به من نزدیک می بیند فقط می گویند «دکتر». البته برخی هم که تازه از دبیرستان وارد دانشگاه شده و هنوز آداب دانشگاه را خود یاد نگرفته اند نیز می گویند «آقای شیروی». همه اینها قابل قبول است ولی تا حالا «حاج آقا» نداشتیم.
ایستادم و نگاهم را قدری به پست سر کردم ببینم چه کسی با من کار دارد. جوانی را دیدم که حالا کاملا به من نزدیک شده بود و هن هن کنان گفت: «حاج آقا! تو را به خدا ببخشید، مزاحم استراحتتون شدم، سوالی خدمتتان داشتم، اگر وقتش مناسب نیست بفرمایید زمانی دیگه خدمت برسم». نگاهی به قد و بالای او کردم، یادم نیامد که قبلا او را دیده باشم. قدری سنش از سایر دانشجویان زیادتر بود و بنظر می رسید که کارمند جایی باشد. ظاهری آراسته داشت و لحنش خیلی مؤدبانه بود. با لبحند گفتم: «بفرمایید». سوالش را مطرح کرد. بعد از این که سوالش را شنیدم به او گفتم: «منم از شما یک سوالی دارم». با قدری تعجب و نگرانی گفت: «بفرمایید، خواهش می کنم». گفتم: «من که توفیق زیارت خانه خدا را تا حالا نداشته ام و حالا چند سالی هم هست که ثبت نام کرده ام و فعلا حالا حالاها خبری از نوبت ما نیست. آشنا نداری سفارش کنی نوبت ما را زودتر بندازند؟» سوالم که تمام شد چهره اش بشاش شد و با تبسم گفت: «از اتقاق یکی از آشناهام توی حج و زیارت است و می توانم سفارشتون را بکنم». با لحنی دوستانه به ایشون گفتم: « ولی من با خانومم ثبت نام کرده ام، می توانی دو تامون را زودتر بفرستی حج؛ آخه خانومم هم هنوز «حاج خانم» نشده ست». هنوز متوجه نشده بود که هدفم از سوال چیه و بلافاصله گفت: «البته این ممکنه قدری مشکل باشد ولی سعیم را می کنم». فهمیدم که فرد ساده ای است و «حاج آقا» را نیز به علامت احترام بیان کرده و بحث را عوض کردم.
بعدا پیش خودم فکر کردم که من «استاد»م «دکتر» هم هستم؛ «آقا» نیز هستم، یکی از اینها را صدا می کرد که بهتر بود و مجبور نبود وصفی را نسبت بده که ندارم، آخه من که هنوز حج نرفتم که بشوم «حاج آقا». تازه از حقیقت چه طرفی بستم که از مجاز پیدا کنم که اطلاق «حاج آقا» بر من از باب مجاز باشد». هر جایی هم ادبیات خودش را دارد، در دانشگاه که نمی شد از هر لفظ و عبارت و لحنی استفاده کرد. در هر حال، احتمالا همین ترمی که دارد شروع می شه یکی می آید و صدا می زنه: آهای «کل عبدالحسین» که دوباره باید براش توضیح بدهم که به خدا هنوز توفیق زیارت کربلا را پیدا نکرده ام. ولی اگر به ام بگه «مش عبدالحسین» دیگر نمی تونم بگم که مشهد را زیارت نکرده ام.
اگر آن ترک شیرازی، به دست آرد دل ما را به خال هندویش بخشم، سمرقند و بخارا را
ز عشق ناتمام ما، جمال یار مستغنی است به آب و رنگ و خال و خط، چه حاجت روی زیبا را
اگر دشنام فرمایی و گر نفرین، دعا گویم جواب تلخ میزیبد، لب لعل شکرخا را
نصیحت گوش کن جانا، که از جان دوستتر دارند جوانان سعادتمند، پند پیر دانا را

کعبول
۲۷ بهمن، ۱۳۹۰
استاد مثل همیشه بی نظیرید. من دانشجوی هشتاد شبانه پردیس بودم و همیشه به خاطر الگو پذیری از شما قصد سفر به خارج را داشتم که نشد
کعبول
۲۷ بهمن، ۱۳۹۰
استاد
همیشه برایم بینظیر بودید. من دانشجوی شما در پردیس بودمو همیشه ذکر خیر شما را داشتیم.
همشهری
۱۷ بهمن، ۱۳۹۰
سلام خدمت استاد بااخلاق و محترم…استاد خیلی دلمون براتون تنگ شده،ایشالا هرجا هستید سلامت و شاد و موفق باشید،از ته دلم این آرزو رو برای شما و خانواده محترمتون دارم:)
آیه کاتبی
۸ بهمن، ۱۳۹۰
متفاوت هستید استاد …
hosein
۱۵ دی، ۱۳۹۰
با عرض سلام وادب خدمت استاد گرامی .خیلی جالب بود .
مسعود دورقی(دانشگاه آزاد اهواز)
۸ دی، ۱۳۹۰
سلام عرض میکنم استاد
واقعاً قشنگ بیان کردید…
خود ماجرا جالب بود،نقل شما هم جالب ترش کرد.
دوستان خوش بحال شما که دانشجوی این استاد عالی قدر هستید،ما که افتخارشو نداشتیم ، فقط تعریف شنیدیم،انشالله واسه ارشد سعی میکنیم هرطور شده بیایم سمتتون :-)
حانیه
۲۵ آذر، ۱۳۹۰
سلام بر استاد ارجمند
متاسفانه در فرهنگ ما ایرانی ها لقب بسیار مهم است…حالا فرقی هم نمی کند که این القاب کجا استفاده می کنند…در دانشگاههای خارج کشور استاد دانشجو را به نام کوچک و دانشجو البته با اجازه استادش ان را با اسم کوچک صدا میکنند.
اراداتمند ومفتخر به شاگردی شما
۲۲ آذر، ۱۳۹۰
باسلام وعرض ارادت
درحاشیه نوشته زیبایتان ادامه شعر لسان الغیب را آوردم که می فرماید :
حدیث از مطرب و می گو و راز دهر کمتر جو
که کس نگشود و نگشاید به حکمت این معما را
غزل گفتی و در سفتی بیا و خوش بخوان حافظ
که بر نظم تو افشاند فلک عقد ثریا را
که وصف حال شماست .
اما استاد گرامی
یار مردان خدا باش که در کشتی نوح
هست خاکی که به آبی نخرد طوفان را
حافظا می خور و رندی کن و خوش باش ولی
دام تزویر مکن چون دگران قرآن را
و
آه اگر یک روز در کنج رباطی ناگهان
بیجمال دوستان و اقربا مهمان شویم
همرهان حج کرده باز آیند با طبل و علم
ما به زیر خاک ره با خاک ره یکسان شویم
اما بمناسبت این داستانی که مرقوم فرموده اید از
مولوی » مثنوی معنوی » دفتر دوم گذاشتم امیداوارم بپسندید
خانهای نو ساخت روزی نو مرید
پیر آمد خانهٔ او را بدید
گفت شیخ آن نو مرید خویش را
امتحان کرد آن نکو اندیش را
روزن از بهر چه کردی ای رفیق
گفت تا نور اندر آید زین طریق
گفت آن فرعست این باید نیاز
تا ازین ره بشنوی بانگ نماز
بایزید اندر سفر جستی بسی
تا بیابد خضر وقت خود کسی
دید پیری با قدی همچون هلال
دید در وی فر و گفتار رجال
دیده نابینا و دل چون آفتاب
همچو پیلی دیده هندستان به خواب
چشم بسته خفته بیند صد طرب
چون گشاید آن نبیند ای عجب
بس عجب در خواب روشن میشود
دل درون خواب روزن میشود
آنک بیدارست و بیند خواب خوش
عارفست او خاک او در دیدهکش
پیش او بنشست و میپرسید حال
یافتش درویش و هم صاحبعیال
گفت عزم تو کجا ای بایزید
رخت غربت را کجا خواهی کشید
گفت قصد کعبه دارم از پگه
گفت هین با خود چه داری زاد ره
گفت دارم از درم نقره دویست
نک ببسته سخت بر گوشهٔ ردیست
گفت طوفی کن بگردم هفت بار
وین نکوتر از طواف حج شمار
و آن درمها پیش من نه ای جواد
دان که حج کردی و حاصل شد مراد
عمره کردی عمر باقی یافتی
صاف گشتی بر صفا بشتافتی
حق آن حقی که جانت دیده است
که مرا بر بیت خود بگزیده است
کعبه هرچندی که خانهٔ بر اوست
خلقت من نیز خانهٔ سر اوست
تا بکرد آن خانه را در وی نرفت
واندرین خانه بجز آن حی نرفت
چون مرا دیدی خدا را دیدهای
گرد کعبهٔ صدق بر گردیدهای
خدمت من طاعت و حمد خداست
تا نپنداری که حق از من جداست
چشم نیکو باز کن در من نگر
تا ببینی نور حق اندر بشر
بایزید آن نکتهها را هوش داشت
همچو زرین حلقهاش در گوش داشت
آمد از وی بایزید اندر مزید
منتهی در منتها آخر رسید
خدا یار ونگهدارتان باشد
علی
۹ آذر، ۱۳۹۰
سلام
برای حاجی شدن که حتما نباید رفت مکه هرکسی هم که رفت حتما حاجی نیست (به هفت طوف و … که نیست به دل به نیت به عشق )
به خیلی ها میگن … ولی استعمال غلط ( نه حقیقت و نه مجاز )
طواف خانه دل کن که کعبه ی مخفی است ….
خیلی ها پیامبر را ندیدند ولی بهترین دوست پیامبر شناخته شدن و …
به نظر من شما خیلی وقت که رفتید مکه
شغل انبیاء را هم که اختیار کردید . بازم بگم که باورتون بشه استعمال لفظ حاجی در ما وضع له استفاده شده .
حمید میری
۲ آذر، ۱۳۹۰
سلام جناب آقای دکتر شیروی، استاد گرامی
مطلب جالبی بیان نمودید و امید است هر چه زودتر مشرف شوید.
ولی، استاد گرامی جدای از همه کمالات و ویژگی های ستایش شدنی شما، به روز کردن وب سایتتان آن هم با مشغله های پر شما کاریتان برایم بسیار جالب می نماید این در حالی است که خودم جز قراردادن پیام شادباش و تسلیت در وب سایت شخصی ام، وقت افزودن چیز دیگری بدان ندارم!
دوستدار همیشگی شما
سید حسین اعلم الهدی
۱۷ آبان، ۱۳۹۰
باعرض سلام وادب خدمت استاد بسیار بزرگوارم
آقای دکتر خیلیا دکترن ولی دکتر نیستن و خیلی کم داریم که دکترن ولی خیلی خیلی بالاتر از دکترن…
شما قطعا در دسته دومین ……………
نظیرتونو ندیدم ………
صمیمانه دوستتون دارم ……….
و خاضعانه از درگاه حضرت منان سلامتی وسعادت براتون آرزومندم
اسماعیل
۱۵ آبان، ۱۳۹۰
سلام استاد بنده سعادت شاگردبودن شما را نداشته و اینده هم پناه بر خدا .ارزوی سلامتی برای شما و خانواده محترمتان دارم انشاالله هر چه زودتر مشرف بشوید.
مریم جهانشاهی
۲۶ مهر، ۱۳۹۰
درود بر استاد گرامی جناب دکترشیروی!
هروقت به سایت شما سر میزنم از مطالب مفیدتان استفاده میکنم.والبته این بار واقعا از خواندن نوشته تان لذت بردم. امیدوارم همیشه سرزنده وشاداب باشید.
مهدی نظرنژاد دانشجوی ارادتمند شما
۱۸ مهر، ۱۳۹۰
باسلام و عرض ادب خدمت استاد عزیز .مطلب بسیار جالبی بود.ان شالله به زودی زود به حج مشرف شود تا در صورتی که شخصی به جنابعالی حاج آقا گفت شما تعجب نکنید. دانشجوی جنابعالی بودن افتخار بزرگی است که نصیب ما شد.امیدوارم سلامت و موفق باشید
دانشجوی همیشگی استاد
۴ مهر، ۱۳۹۰
سلام. مطلب جالبی بود؛ هم طنزگونه و هم تأمل برانگیز. اما فارغ از آداب ندانی برخی اندک از دانشجویان که مایه تأسف است؛ خواندن این مطلب ذهن من را معطوف به یک سوال نمود.آقای دکتر شیروی، استاد تمام دانشگاه تهران با آن همه سابقه درخشان در تدریس و تحقیق و فعالیتهای اجرایی چرا نباید هنوز به حج مشرف شده باشند؟ در روزگاری که افراد با پاسخ به یک سوال پیامکی تلویزیونی برنده سفر به عتبات عالیات و حج می شوند در روزگاری که اقشار مختلفی همچون هنرمندان و فوتبالیستها سهمیه حج دریافت می کنند-که البته قصد زیر سوال بردن آنها را ندارم- چرا یک شخصیت علمی باید سالها در نوبت تشرف به حج باقی بماند؟ مگر در ایران چند تا دکتر شیروی داریم؟ خوب یادم هست وقتی با یکی از اساتید معروف خارجی در زمینه حقوق تجارت بین الملل مکاتبه داشتم او در پاسخ به من جواب داد که آیا شما دکتر شیروی استاد دانشگاه تهران را می شناسید؛ می توانید از دانش بی نظیر ایشان استفاده کنید. استادی که آوازه اش به انسوی مرزها هم رفته باید سالها در نوبت حج بماند؟؟ افسوس